شماره ۱
یکی زد طعنه بر مجنون دلریشکه تا کی میزنی بر دل ز غم نیش
جوابش داد کای از عشق جاریز دلداری نخوردی زخمکاری
خدنگی بر دلت نامد ز شستینیفتادی ز پا از دست دستی
نکردی در بیابان روز شبهاندیدی در تن خود تاب تبها
چو من هرگز نکردی خاره بالینچو من خوابت نیامد خواب شیرین
چو مجنون با دل غمگین پرخوننگشتی روز و شب بر کوه هامون
همانا شور شیرین بر سرت نیستحدیث عشق لیلی باورت نیست
بگفتا گو برایم کیست لیلیکه بیاو نیست خاطر را تسلی
بگفتا آن که چشمش فتنهخیز استاز این شوریده دانم در گریز است
بگفتا آن که بالایش بلاییستچو من صد مبتلایش مبتلاییست
به رخ از خال مشکین دانه داردپی مرغ دلم دیوانه دارد
به طرف رو کمندی دام دلهابه لب قندی چه قند کام دلها
رخش گلبرگ اما تازه و تردهانش حقه اما پر ز گوهر
ذقن باشد حجاب لجه نوردهان کان نمک یا پسته شور
کفل گویی ز سیم تاب میدانسرینش خمیر از مایه جان
میان مویی که آن هم در میان نیستشکم جسمی که آن هم کم ز جان نیست
چه گویم زآن دهان قند مکررمکرر گفتمش من تنگ شکر
بود چشمش چو ترک مست جانگیرکه از آن رو به دست اوست شمشیر
مرا جان بر لب آمد از فراقشدلم خون است دائم زاشتیاقش
چنان از درد شرح قصه کردشدل ناصح به درد آمد ز دردش
تو خاقان گر به دل داری غم خویشبه چشم خویشتن داری نم خویش
مدامت گریه باید پیشه باشدنه از حرف کست اندیشه باشد