گنج

شمارهٔ ۷ - در منقبت سلطان ابوالحسن علی بن موسی‌الرضا علیه‌السلام

۶۶ بیت
ای دیده از فروغ جمال تو لاله‌زاراندیشه از تصور حسن تو نوبهار
قومی که منکرند وجود بهشت رابینند اگر جمال تو گرند شرمسار
تیغی کشیده غمزه شوخت که قدسیانخوانند سرنوشت خود اندر وی آشکار
معمور گشته بس که به عهد تو ملک عشقصد کاروان غصه ز یک دل کنند بار
بادا حلال دامن وصلت بر آنکه اوبندد نخست دست به خون جگر نگار
هر کو به سوی عشق تو آورد رو نخستبنشاند مرگ را به سر کوی انتظار
در دور تو چو لاله به خون جگر کنندهر کو نواله خواهد از خوان روزگار
آراست عشق نرگس مست تو هر طرفبزمی که نیست ساغر‌ [و] پیمانه هوشیار
کشتی درین محیط که نامش محبت استپوید ز موج خیز تباهی ره کنار
آری کسی ز بحر محبت کران ندیدآنجا کسی که غرق شد از خود نشان ندید
ای شمع عارض تو گل بوستان حسنوی لعل جانفزای تو روح روان حسن
با عارض تو حسن همی عهد تازه کردچون تازه گشت از خط سبز تو جان حسن
چون هیچ اعتماد بر آن عهدها نداشتخطی برین مقوله گرفت از زبان [حسن]
در آرزوی دیدن روی تو خاک شدچندین سر نیاز بر این آستان حسن
دی می‌شدی و عقل همی در شگفت بودکز خاک آفرید خدا این جهان حسن
می‌گفت اگر غلط نکنم آفریدگارهم خود به جلوه آمد در بوستان حسن
بهر تو بود ورنه درین چار سوی طبعکی می‌گشود بار صفا در دکان حسن
تا حسن بوسه داده رکاب جناب توروح القدس پیاده رود در عنان حسن
طالع نگشته و نشود زین سپس یقینفرخنده کوکبی چو تو از آسمان حسن
ای سرو قامت تو حیات مجسمیای پایمال جلوه تو جان عالمی
ای غمزه تو غارت ایمان شیخ و شابوی خوشه‌چین خرمن حسن تو آفتاب
چشمی به خواب مرگ فراهم نیاید اراز آفتاب طلعت خود افکنی نقاب
من محو در نظاره ولیک از هجوم شوقدل در برم چو شعله سرا‌پای اضطراب
حسنت چه فتنه‌ای است که در روزگار اوبستند بر حواس ره کاروان خواب
عشقت چه کعبه‌ای‌ست که سقای او دهدلب تشنگان بادیه را خون به جای آب
بی تو ز سوز سینه ز سیل سرشک منگردد سراب دریا دریا شود سراب
رحمی وگرنه شکوه بر خضر می‌برمای اوفکنده غاشیه بر دوش آفتاب
کارواح قدسیان بپرستند از شرفگر بر فلک روم ز دعاهای مستجاب
یعنی حریم مرقد سلطان ابوالحسنمعبود آسمان و زمین معبد زمن
ای کمترین پایه قدر تو لامکانبر بام چرخ جاه جناب تو توأمان
در بارگاه جاه تو حاجب همی کلیمدر کاروان قدر تو جبریل ساربان
جاه تو عالمیست که چون بخت اندروتعیین نمی‌کند جهتی عقل خرده‌دان
ابعاد اگر پناه بدین عالم آورندبرهان سلمی نرسد بر فرازشان
شاید اگر ز پرتو رایت براوفتدچون نام دشمنت ز جهان رسم امتحان
هر کس که شمع نطق ز مدح تو بر فروختگردد چو لوح ناطقه‌اش صفحه زبان
ز آن بارگاه جاه ترا بر زمین زدندای پایمال قدر تو هم کون و هم مکان
کز شوق طوف کعبه کوی تو یک نفستا حشر نگسلد ز هم ادوار آسمان
ورنه کمینه خادم این آستانه رابی‌شبهتی مکان طبیعیست لامکان
زاسرار غیب یک سر مو آنکه آگهستداند که حضرتش ز مکان هم منزهست
ای روضه‌ات گلی که بود خار او بهشتفرخنده گلشنی در و دیوار او بهشت
طورست آستانت و دربان او کلیمدارالشفاست کویت و بیمار او بهشت
خلدست پیش خاطر مهجور او جحیمخارست زیر پای طلبکار او بهشت
آن کس که روی صدق نساید بدین جنابمشتاق اوست دوزخ و بیزار او بهشت
و آن کس که یافت مرتبه خدمتش بوددیده ز فیض نزهت دیدار او بهشت
گر فی‌المثل سموم درین روضه بگذردبندد شمیم فیضش در بار او بهشت
هر ذره [ای] ز خاکش نور مقدسی‌ستخدمت درین جناب کجا حد هر کسی‌ست
خدام این حریم که بادا به کامشانگیتی که شد ز روی تفاخر غلامشان
چون حاملان عرش درین روضه صف‌زدهیا‌رب کند سپهر سجود کدامشان
صید افکنان بیشه قربند در ازلشهباز «لی مع الله» شد صید دامشان
خواند همی زمانه و بر خویشتن دمدگنجد اگر به حوصله نطق نامشان
تقوی بدان مثابه که شویند هر شبیخون شفق به سعی ز دامان شامشان
از دیده قطره‌قطره به دامانش افکندگر در دل اندر آید یاد خرامشان
حفاظش آن گروه که از بس گرفت زیبقرآن ز حسن شعبه و لطف و مقامشان
روح‌القدس به تحفه برد سوی آسمانگر بشنود ز منطق معجز نظامشان
خدام این و روضه چنان حافظان چنینکو کعبه تا که سجده برد پیش این زمین
شاها زمانه خاک ستم ریخت بر سرموز باده نشاط تهی کرد ساغرم
از هر چه جز مصیبت و اندوه مفلسموز هر چه جز فراغت و عشرت توانگرم
درهای خلد را چو ببندند مومنمباب جحیم را چو گشایند کافرم
تیغ طرب جهان زمن آموخته است و مندر خان و مان خویش جهانسوز اخگرم
آنجا که بار درد گشایند منزلموآنجا که عود غصه بسوزند مجمرم
در حلقه ستم‌زدگان شمع مجلسمدر بزم اهل عشرت چون حلقه بر درم
چندم دل ستم‌زده در خاک و خون طپداین خون گرفته کاش برون افتد از برم
خونم نماند در دل و آهیم در جگردوران هنوز تا چه نوشته است بر سرم
آن به که چون فصیحی تا عمر باشدمباشد ملاذ و ملجا من خاک این درم
نی‌نی که گر شود تن فرسوده‌ام غبارزین خاک آستان نبرد باد صرصرم
تا روز حشر با تو سر از خاک برکنماغیار را ز غیرت خون در جگر کنم