شمارهٔ ۵ - تهنیت نوروز و مدح حسینخان شاملو
خیز تا رقصیم چون موج تهی رو در سرابکز طرب در ساغر گل میتپد رنگ شراب
ساغر می موجخیز عشرتست ای آسمانبرکناری رو که هست اینجا هدر خون حباب
بس که یک رنگند مستان بزم گویی یک گل استکز نسیم فیض بشکفتهست بی سعی سحاب
یک دم ار ساقی کشد دست کرم در آستینجام خود در گردش آرد همچو جام آفتاب
باد نوروزی ز مصر آورد بوی پیرهنعصمتش بر رخ فرو هشت از گل سوری نقاب
تا جمال یوسفی در جلوه آید در چمنکز فروغش شاهدان باغ را پوشد ثیاب
چشم یعقوبست گویی ابر کز اشک نیازهر چه بد جز نقش یوسف در چمن دادش به آب
بس که روشن شد چراغ بینش از فیض بهارناله بلبل توان در گوش گل کرد انتخاب
رنگ و بوی گل چنان در خاک گلشن کرد اثرکاب گلشن میدهد در ذایقه طعم گلاب
من غریق موجخیز اشک وز جوش طربخنده میریزد به جای اشک از چشم سحاب
ما گلستان زادهایم اما نصیب ما غم استبر خلایق عید و نوروز است و بر ما ماتم است
صبح خیزان باز می در ساغر جان ریختندکفر را میساخته در جام ایمان ریختند
چون صبا بستند احرام سر زلف صنمصد پریشانی بر آن زلف پریشان ریختند
بودشان در دل ذخیره صد گریبان چاک غمدر چمن رفتند و در جیب گلستان ریختند
جانشان از تنگ چشمی با تهی دستی نساختباز از گل چیده بر طرف گریبان ریختند
کشتی دامانشان چون طاقت طوفان نداشتبحر را یک قطره کردند و ز مژگان ریختند
بر لب گل برد فیض نوبهار [و] خنده ساختآنچه این آشفتگان از دل به دامان ریختند
دل درون سینهشان از عافیت رنجور بودلخت لختش کرده بر نیش مغیلان ریختند
این زمان آن لختها را بیغمان گل خواندهاندنالههای زارشان را بانگ بلبل خواندهاند
پاکبازان بر بساط عشق پی گم کردهاندخون دل را بر لب همت تبسم کردهاند
غم تصور کرده از مستی زبان را خوردهاندوز سر هر موی در طوری تکلم کردهاند
کشتهاند از دود آهی شمع انجم را و بازمشت اشکی بر سپهر افشانده انجم کردهاند
پا نهادستند هم بر فرق خود چون دایرهکعبه در دنبال بود از رشک پی گم کردهاند
ره شتابانند اما نعل وارون میزنندصورت نامردمی را نام مردم کردهاند
سر این میخانه زین ژولیده مویان پرس از آنکهوش افلاطون نداند آنچه در خم کردهاند
رحمت محضند اما در جهاد کام خویشتیغ کین را صیقل از خون ترحم کردهاند
بینوایانند اما گنجداران غمندتیره روزانند اما آفتاب عالمند
مرحبا ای صاحب اقلیم خاور مرحبامرحبا ای پادشاه هفت کشور مرحبا
غربت یکساله رنگت را چو زر کرد از ملالمرحبا ای آب و رنگ چهره زر مرحبا
راز هفت اقلیم اندر جبهه تست آشکارمرحبا ای نسخه جام سکندر مرحبا
مرحبا ای جوهرت در گوش گردون گوشوارای بهین نام بتان ماهپیکر مرحبا
مرحبا ای از فروغت دیده بی آب دهربا همه بد گوهریها رشک گوهر مرحبا
مرحبا ای از تو شمع مرده نور پیرزنچون چراغ منظر سلطان منور مرحبا
مرحبا ای مرغ زرین بال این هفت آسمانای ز تو صبح جهانگیر آتشین پر مرحبا
ساحت بیتالشرف باز از تو زیب تازه یافتمرحبا ای آبروی هفت منظر مرحبا
مرحبا ای مقدمت بر همگنان فرخنده بادخاصه بر خان جهانگیر مظفر مرحبا
مسند آرای خراسان خان عالیشان حسینای پرستاریت بر افلاک و انجم فرض عین
فصل نوروزست و عالم خرم از فیض بهارنی غلط عدل ترا شد عدل او آیینهدار
یک تبسم کرد لطفت شد طرب زانگونه عامدر بهار دولتت ای از تو دولت را بهار
کز دل رنجور مظلومان قوای نامیهگل زند امسال بر طرف کلاه شاخسار
گلشن خلقت شمیمی داد گل را زانکه بازسینه میمالد نسیم از خرمی بر نیش خار
داغ دل نایاب شد در عهد تو چندان که نیستلاله در کوه و بیابان خراسان داغدار
وین زمان عشاق مفلس یک جهان جان میدهندگر بدست افتد متاع داغ دل یک لالهوار
ابر لطفت را سفارش کن مبادا بسترداز دل زار فصیحی نیز داغ مهر یار
ای جهان از عدل تو چون روی یار آراستهوی ز فیض روزگارت روزگار آراسته
خسروا نزل بقا پیوسته در خوان تو باددولت و فیروزی و اقبال مهمان تو باد
جامه جاه ترا اقبال چین آستینآفتاب سلطنت گوی گریبان تو باد
طره دولت که دایم شیوه او سرکشی استچون جهان پیوسته سر بر خط فرمان تو باد
باغ رضوان کز سوادش خلد یک گل بیش نیستدایما اندر تب رشک خراسان تو باد
شاهد نوروز کز وی روز عالم خرم استیک گل خودروی در صحن گلستان تو باد
آفتاب بخت کز وی سلطنت را رنگ و بوستغنچه پژمرده طبع باغ و بستان تو باد
ترسم آب روی جاهت ریزد ارنه گفتمینه رواق چرخ یک منظر ز ایوان تو باد
کامگارا روز تو چون بخت تو فیروز بادهر شب از دوران تو بر آسمان نوروز باد
من کیم در سینه افلاک داغ ماتمیناشنیده از لب ایام نام مرهمی
سبزهام تا بردمیده از بهار گلخنیگرد اندوهی نشسته از جبینم شبنمی
سبحه صد دانهام در دست دل گر بگسلمروزگارم یابدی هر سبحه در دست غمی
چشمه جان تنگ میدان شد ز بس از سیل غممیتوان انباشتن این چشمه را از شبنمی
چون ندارم نقش جنسیت به گیتی رنجه امکاشکی من هم چو گیتی بی مروت بودمی
دیو سانم کرد در شیشه سپهر شیشه رنگنطق من دست سلیمان سخن را خاتمی
گر یهودی طبع گردونم برنجاند رواستزانکه هر لفظم بود از فیض معنی مریمی
لب فروبندم ازین افسانه کاین خمیازه رامیکند آخر دوا ته جرعه جام جمی
آنکه ز آن میخانه اقبال فیض نشوه یافتمیتواند کرد ما را هم به جامی عالمی
تا بود یک جرعه در میخانه کون و فساددوستانت را دل از جام فراغت شاد باد