شمارهٔ ۳
در مزبله کرمکی سحرگاهدر سینه فکند غلغل آه
فیضی طلبید ازین کهنکاختا لب شودش به شکر گستاخ
ناگه ز فراز فضلهای ریختکز یک نفسش به شکر آمیخت
در وجد فتاد و مست و مدهوشتنگ آمد بر بساطش آغوش
میدید مراد در بر خویشمیکرد سجود اختر خویش
ماییم درین جهان بینوراین کرم به فضله گشته مسرور
در فضله طبع گشته خسپوشبر خاطر فیض گل فراموش
در مزبله جهان خزیدهدر دامن فضله پا کشیده
ماییم نهال نابرومندگشته به خیال اره خرسند
از جلوه برگ و بار محرومخرسند به میوههای معدوم
ماییم درین نشیمن آزچون کرکس حرص فضله پرداز
شبکورتر از چراغ مردهاز فضله به فیض ره نبرده
این روشنکان تیرهآمالهر لحظه ازین شکسته غربال
بر تارک ما هلال بیزندزین فضله فیض نام ریزند
خود را فلک دهم شماریمغافل که ز جهل در حصاریم
زین فضله که نغمه ها سرودیمدر جوش جنون به خود نبودیم
کردیم ترنم پریشانورنه چو نهی به عقل میزان
از افضل شهر و فاضل دهاین فضله به چار مرتبت به
هشدار فصیحی این چه سوداستکز مغز زمانه دود برخاست
باز این چه نوای خون چکانستکز خون رخ داغ گلستانست
بازیچه غم مکن نفس رادر حسرت شعله سوز خس را
گیرم که درون سینه داریصد دوزخ موج زن حصاری
مگشای در حصار خود رامنمای به کس نگار خود را
کاین مشت جهول تنگ چشمندگویند قزیم لیک پشمند
چون جلوه کبریات بیننددلتنگ چو چشم بد نشینند
چون مرد نبرد تو نباشندتخم حسرت به سینه پاشند
سرچشمه دشمنی گشاینداین تخم کنند ازو برومند
و آنگه نه ترا ز آه بیباکباید همه را فکند بر خاک
این رنج بر آن نسیم مپسندخاموش نشین و لب فروبند
آن تفسیر کلام سرمدآن ترجمه دل محمد
دانش دل کل رمیده اوستمغز خرد آفریده اوست
این ابجد چار حرف عالماز نقطه بای اوست محکم
ور زآنکه دو نقش بیش بودیدال و الفش نقط ربودی
با شاه علم طراز لولاکز آن کانه به کانه بود آن پاک
کز رشک حسود کوتهاندیشاحول گشت و ندید یک بیش