شمارهٔ ۱ - مدح حسنخان شاملو
سبحان الله چه بارگاه استاین عرش مقدس اله است
اینک دل کشتگان درین کویلبیکزنان و ربناگوی
اینک جبریل دور و مهجورهمچون نفس مسیح رنجور
اینک قدم فراخ داماننه گوی نموده بر گریبان
اینک عدم حدوثپیمایک قطره نه و گزاف دریا
نینی سخنست و بارگاهشکونین طلیعه سپاهش
بسته کمر ادب ز هر سویصف صف گل روی عنبرین بوی
شهریست بروین ملک افلاککوته ز آنجا کمند ادراک
آنها سکان آن دیارندز آن بر دم قدسیان سوارند
بی آن که سپهر خنه سازندتا بنگه خاکیان بتازند
تسخیر کنند ملک دل رادر رقص آرند آب و گل را
و آنگه ز زبان علم فرازنددر غارت گوش و هوش تازند
تازند سبکعنانتر از جاناز دست و زبان کرشمهافشان
کردند هم از دوال اعجازدر کوس سپهر غلغل انداز
با این همه آب و رنگ شاهیچون داغ خوشند با سیاهی
با آن که شهان ملک گیرندفرمانبر خامه دبیرند
نه هر سخن این چنین شگرفستاین باده فزون ز ظرف حرفست
حرفی دو سه پوچ چیده بر همچون از دم عیسوی زند دم؟
لفظی که چو از زبان زند جوشاز بیم سماع تب کند گوش
آن معنی مرده راست تابوتاز خوان مسیح کی خورد قوت
آنست سخن به کیش اعجازکز شاخ نفس چو کرد پرواز
بر عرش ز کبریا نبیندبر طارم لامکان نشیند
شاهیست سخن ز خطه جانبر باد سوار چون سلیمان
بر درگهشاند صف صف از هوشدر دست کلید و حلقه در گوش
هر دم فتحی کند بسامانچون بخت جوان خانبن خان
نوباوه نخل کامگاریفرزند عزیز تاجداری
آرایش مسند خراسانتاج سر سرواران حسنخان
بسم الله ده کتاب ادراکدیباچه هفت جلد افلاک
از نور کمال کامیابستگویی فرزند آفتابست
آموخته است از ملک خوییا خود ملکیست آدمی روی
کوچک سن و در خرد بزرگستآرایش دودمان ترکست
با آن که پسین شمار هستیستپیشین گل نوبهار هستیست
لفظی که نفس به مدحش آراستمیراثخور لب مسیحاست
شاداب دریست چشم بد دورچشم صدفش ز نور معمور
چندان که گمان بری ثمین استآری زین بحر در چنین است
دانی که چه بحر بحر احسانفرمانده کشور خراسان
مسنددار زمین اقبالبر خاک درش جبین اقبال
خانی که از آن جهان برین استمسند آرای خان چین است
ماهی است ز عالم الهیپرورده آفتاب شاهی
لیکن بدر است دایم این ماهاز همت نور اختر شاه
فرزند چنان پدر چنین استآن نقش نگین و این نگین است
خاتم بینقش باصفا نیستبیخاتم و نقش را بقا نیست
بی بهره مباد تا جهان هستزین خاتم و نقش ملک را دست
اقبال به هر دو باد دلشادزین هر دو سپهر باد آباد
وز دولتشان من و فصیحیبخشیم مسیح را مسیحی
ز آن گونه زنیم حلقه نورکاین مهر شود ز رشک رنجور
سازیم ز کیمیای اعجازاز جوهر خاک گوهر راز
و آنگه همه را به دست افکاردر موحتشان کنیم ایثار
ای خنده آفتاب اقبالوی جبهه فتح باب اقبال
ای زبده دودمان دولتوی مهد تو آسمان دولت
پرورده شیر آفتابیدر عقل دبیر آفتابی
دولت به تو در زمانه نازانچو[ن] نحس به روی ماه کنعان
زین پیش سپهر نوجوان بودوین مهر چراغ آسمان بود
اکنون که زمانه از تو طورستخورشید چراغ مرده نورست
از صبح کند سپهر فرتوتاز بهر چراغ مرده تابوت
بخشای گناه این کهنپیربرخیز و به التماس تقدیر
کن تازه دل فسرده اش راکن زنده چراغ مرده اش را
چون زندگی از تو درپذیرداز صرصر حشر هم نمیرد
گردید ز تندباد احزانگر طره دولتت پریشان
آشفته مشو ز بخت زنهارسریست زمانه را درین کار
میخواست بدین طلسم جانکاهسازد علمت ز شعله آه
تا چون شه عشق سرفرازیاقبال کند علم طرازی
هرگز علمت نگون نگرددآب طرب تو خون نگردد
اینک ازل و ابد نشستنددر بندگی تو عهد بستند
اینک علمی ز صبح آمالبرداشته آفتاب اقبال
تا چون تو عنان به جنبش آریوین مهر شود چو مه حصاری
شبخون آرند بر حصارشچون سایه کنند خاکسارش
اقبال کمینه خادم تستفتح و نصرت ملازم تست
تو دیده دولتی و اینانبرگرد تو بسته صف چومژگان
شد سکه ز انتظار نامتخونریزتر از دم حسامت
برخیز و سمند کن سبک پویاز چهره سکه موج خون شوی
چون خطبه ز تو ندارد القابدر کام خطیب شد ز شرم آب
ز آن پیش که گردد آب آذربندد کمری به کین منبر
بشتاب و زلال خضر دریاباز خطبه بنام سکه از آب
شیر فلک پلنگ دندانبا خصم تو کرد رو به میدان
دانند آنان که اهل رایندتا زین دو کدام بر سر آیند
میخواست زمانه پادشاهیتکافکند به دودمان شاهیت
کان را که به کعبه ره نماینداز خلد دری برو گشایند
چون در تو بس گرانبها بوداو را صدفی چنین سزا بود
آنها که گهرشناس جاهندوز رای مدبران راهند
چون بهتر ازین صدف ندیدنداز بهر تو این صدف گزیدند
زنهار سپاس این صدف گویزین بحر شمار خویش را جوی
میباش چو طبع خود وفاداراز دست عنان مهر مگذار
تا چون مهر این جهان بگیریدر یک یورش آسمان بگیری
تا هست زمانه کام و ناکامبا دشمن و دوست توسن و رام
خنگت بادا سپهر توسنرامت بادا جهان ایمن
نازان به تو باد سرفرازیتیغ تو کند به فتح بازی
خصمت بادا چو زخم ناسوراز درد دواگداز معمور
آن بنفس شناس عقل اولزو نفس کمال کل مکمل
آن کس که عطای فضل دادشبوالفضل عطا لقب نهادش
در فضل شریک غالب منهم صاحب و هم مصاحب من
امروز گزیده جهان اوستفرزند مهین آسمان اوست
آن مه نه که شد ز سال و مه مهآن مه که از آنست عقل فربه
پاکیزه گهر چو نار ایمنچون خاک به نیک و بد فروتن
خلقش شمعی که کرد روشناز صرصر عاد داد روغن
هر رشته که خلق او طرازدنتواند چرخ پاره سازد
یونان حکم بدو مباهیستبرهان طبیعی و الهیست
آن و هم که دست کشت جهل استهم طینت و هم سرشت جهل است
ملزم نه اگر ز حجت اوستگفتی گل هر دو کون خودروست
در کشور او [ز] چشم بد دورجز عاشق نیست هیچ رنجور
آن هم ز مروتست کو رابگذاشته بی تب مداوا
کان رنج که اصل جان پاک استدارو آن را تب هلاک است
ور نی بندد ز باد سوداتب لرزه شعله جنون را
در عهد وی از مرض ننالندخود مرگ و مرض همه محالند
کان دم که شد او مسیح آثارخیل مرض و اجل به یکبار
اقلیم وجود را شکستنداند حشم عدم نشستند
در آینهای کزو مصفاستهر اعمی را جمال پیداست
آیینه که رای او بسازداز بس که خودش و نکو بسازد
یوسف که در آن جمال بینداز دیدن خود ملال بیند
از حسرت آینه ندیدنگردد به نگاه خویش دشمن
آنها که مدبران کارندقاروره چرخ پیشش آرند
آنها که سپهر بیسرانجاماز رنج حدوث گشته سرسام
هر صبحدمش تبی بگیردچون شام شود تبش بمیرد
چون دل به علاج درگماردآید قدم و فغان برآرد
کاین خیک ز باد گشته فربهاز رنج حدوث اگر شود به
بردارد نعره انااللهگردد ملکوت و ملک گمراه
هر نشئه که از میی برون تاختدر قصر دماغ او وطن ساخت
قصری چو بهشت یافت معمورسامان بهشت و ساحت طور
هر نقش که خامه الهیبنگاشت ز ماه تا به ماهی
دید آن همه را در آن سطر لاباز پرتو شمع قدس شاداب
دید آبلهپای عقل کل راآن مهدی هادی سبل را
از بهر نظام کل در آنجاهمچون مژه پیش دیده بر پا
ان را که ز عقل دید سادهز آنجاش برات عقل داده
آن را که به عقل دید همزادز آن حضرت قدس کرده آباد
آری ملک الملوک فضل اوستاو مغز و عقول جملگی پوست
او شهرنشین آشناییوین مشت عقول روستایی
امروز هنرشناس ما اوستما نکهت خفته و صبا اوست
نکهت چون رنگ خوش غنودیگر جلوه دهش صبا نبودی
ما از گل قدس یادگاریمپرورده ناز نوبهاریم
آن باد که قدر ما نداندما را به بهای جان ستاند
این طرفه که صرصر خزانینستاندمان به رایگانی
این کلک که نقشبند رازستبر صفحه جان رقم طرازست
آنجا که گشاید او لب رازچون سحر تهی رویست اعجاز
نازک رقمی که او نگاردچون نخل بلا شکر برآرد
لرزد رقم از شکوه این نیچونان که شکر بریزد از وی
طفل نطقش به صد تکلفبازیچه کند ز حسن یوسف
کرد از لب سحر ساز یک چندبر صفحه گلشنی شکرخند
گلشن نه سفینه مرادیچون دیده بیاض خوش سوادی
هر صفحه در او عذار وردیهر سطر درو بهار دردی
هر غنچه درو دل فگاریستآراسته محمل بهاریست
هر نقطه درو دلیست خستهدر هودج طرهای نشسته
از رشحه خامهام چو این باغشست از دل لالههای خود داغ
بردم بر باغبان که بستاناین باغ و برو نظاره افشان
چون دید چمن چمن گل رازدر خنده گم از نسیم اعجاز
گشتش لب گل ز خنده مجروحشد همچو شمیم گل سبک روح
برخاست ز جا چو شعله نورنینی غلطم چو جلوه طور
پیش آمد و بوسه داد دستممن در خوی خون چو گل نشستم
رفتم که زمین او ببوسمو آن خاک گشادهرو ببوسم
عقل آمد و برد اختیارمبنشست پی صلاح کارم
گفتا لب تست مخزن غیباز بوسه تهیش به بود جیب
هر چند که بوسه نیازستاما به هوس دریش بازست
نظاره این گل هوس بویاز دامن دیدهات به خون شوی
چون غنچه دل به خون خود جوشخنده به نسیم خلد مفروش
ور ز آنکه سر نثار داریجان را ز پی چه کار داری
گفتم که غبار جان هوا شدروز[ی] دو سه پیش ازین فدا شد
دل هم دو سه روز پیش ازین مردبگذاشت مرا و رخت خود برد
گفتا نه دل و نه جان چه سازی؟وین نرد محال با که بازی؟
این خاتم نقشبند دولتوین جبهه نوش خند دولت
کش دست تو نایب سلیمانستبرنامه عشق و حسن عنوانست
گه موجه کوثرش نویسیگه چشمه شکرش نویسی
کوثر ز کجا و موج ناموسکش باد فکنده بر جبین بوس
وین بوس کزو به دست داریبر گوهر از آن شکست داری
سرجرعه چشمهسار قدسستمشاطه نوبهار قدسست
شکر ز کدام دودمانستاین فخر کجا سزای آنست
در سلسله شک رز خستنگذاشت مگس فروغ عصمت
وین شهد ز عصمت آفریدهروی مگس هوس ندیده
این جلوه که حسن ازوست معمورفیضیست چکیده از دل نور
شو قیمت دست خویش بشناسبرگوی یدالهست و مهراس
ور خصم کند ز جهل ابرامزین مهر نبوتش کن الزام
بل دست دو کون زیر دست آربر هفت صف فلک شکست آر
شاید که دو روز شادمانهبنشینی از غم زمانه
از سفره چرخ لقمه کامنامردان را شود سرانجام
کاین هفت تنور نان هر مردآن روز که پخت خامتر کرد
رفتم به طواف حضرت عشقتا کدیه کنم ز حضرت عشق
دیدم طفلی گرفته بر دوشچون مردمک نظر سیهپوش
بسیار نحیفتر ز مژگاناز هر مژه لیک دجله افشان
چون آه ز غصه قد کشیدهچون ناله ز درد آفریده
در مهد عدم به رنج بودهیک لحظه ز رنج ناغنوده
در صلب و رحم ندیده گوییبی سیلی غم شکفتهرویی
نه منزل بطن را به یک گامطی کرده ز شوق مهد آلام
ز آن دم که به مهد آرمیدهپستان ثنای غم مکیده
گفتم این طفل بوالعجب چیستوین طرفهگهر ز لجه کیست؟
مستانه ز بس که دیده حالممدهوش شد از می سوالم
در خنده بیهشی چو گل خفتو آنگاه به هوش آمد و کفت
این طفل دل رمیده تستخونابه رسان دیده تست
حسنش ز تو بستد و به من دادتا پرورمش به شیر بیداد
و آنگه که ز شیر بازش آرمهم با سر زلف او سپارم
گر ز آنکه پسنددش بسوزدوز دود غمش جهان فروزد
ور نپسندد نسازدش ریشو آنگاه تو دانی و دل خویش
از هیبت این خطاب جانکاهاز من بنماند غیر یک آه
و آن نیز ز جوش ناتوانیچندی بطپید و گشت قفانی
اکنون بندانم این نوا چیستمن نیستم این نواسرا کیست؟