شمارهٔ ۴
ای آصف جم قدر که حسن گهر تومشاطه دوشیزه هر معدن و کانست
چون آینه دیده تو یکرویی و یکدلکلک تو ندانم ز چه معنی دوزبانست
نینی چو تویی ضامن ارزاق بد و نیکاین واهب روزی دو زبان از پی آنست
گر خود نه چنینست چرا بر ورق نظمخوناب معانی ز رگ لفظ روانست
سنگی که به من تحفه فرستاد به جایتگویی که مرا تیزگر تیغ زبانست
این سنگ فسان نیست مرا درخور زیراکمجنون ترا تیزی شمشیر زبانست
تیغ اجل خصم ترا تیز سزا نیستکان را دل سخت ملکالموت فسانست
این خشک رگ از زشتی چون ساعد مرگستاما چو ز دست تو رگ و ریشه جانست
بی باد دم تیغ تمامش به هوا رفتاین سنگ سبک روح مگر ریگ روانست
از نرمی جوهر چو زر دست فشارستهم نزد تو نیکوست که میراث کسانست
گردد ز لبم باز سوی سینه دعایتکاین گوهر شب تاب چراغ دل کانست
تا هست به میزان خرد جهل سبک سنگدانم که ترا کفه اقبال گرانست