گنج

شمارهٔ ۱۷ - بث الشکوی و منقبت علی‌بن موسی‌الرضا علیه‌اسلام

۷۲ بیت
صبحدم چون در خروش آمد شیدای منجرخ را بنشاند در خون چشم شب‌پیمای من
مرده بودم لیک باز انگیختندم زانکه بودصبح رستاخیز شام این شب یلدای من
تار آن چنگم که چون مضراب غم بر من زنندجای افغان شکر برخیزد ز سر تا پای من
گر ننالم به که از تاثیر چرخ واژگونپنبه گوش جهان شد بانگ واویلای من
دیده‌ام دریا شد و ترسم که روح نوح راباز در کشتی نشاند موجه دریای من
شاهد مقصود چون در جلوه آید آن گهمنیست فرق از یده من تا دگر اعضای من
گریه چون آرد شبیخون پای تا سر دیده‌امهر سر مو بر بدن مژگان خون‌پالای من
جوهرم را زین چهار ارکان سرشت ایزد چو خواستمایه اندوزی برای چشم طوفان‌زای من
ورنه در میزان هستی و ترازوی وجودمن چو هیچم هیچ بایستی همه اجزای من
بس که از من دوزخ بی‌اعتباری تافتندگشت یاد من بهشت خاطر اعدای من
یک جهان دردم برانگیزند از دل هر نفسمن همانا محشر دردم دلم صحرای من
روی بهروزی ندیدم در جهان زان رو که بوددایم اندر حسرت امروز من فردای من
در بیابان قیامت ره نیابد هیچ کسگر مرا فردا برانگیزند با غمهای من
من ز ضعف از جا نیازم خاست وز غم آسمانهر نفس بند گران‌تر می‌نهد بر پای من
بس که کاهیدم اگر یابم حیات جاودانهستیم ناید گران بر خاطر اعدای من
جذب عشق‌ست این که گر آیینه‌ام گردد غبارهمچنان بر جا بماند صورت لیلای من
خانمان خود به سیلاف فنا دادم که بودهستیم نامحرم اندر خلوت عذرای من
شمع با پروانه می‌گفت از وفاداری شبیکای فلان تا چند سوزی زآتش سودای من
در خروش آمد همی پروانه کای آرام جانتو جمال افروز و آتش زن ز سر تا پای من
من همان آیینه‌ام کاین زندگی زنگ من‌ستصیقلم خاکستر جسم الم‌فرسای من
آتشین لعلی پی آویزه گوش خردباز آورد ارمغان طبع سهی بالای من
من کیم روح‌الله و چرخ تجرد جای منکیستند اجرام علوی تا شوند آبای من
نی غلط گفتم که از روح‌اللهی آبستن‌ستبی‌دم روح القدس هر عضوی از اعضای من
لب به کام دل نیالایم اگر صد ره سپهرسر ز پای خویش برگیرد نهد بر پای من
هم به سوی خود گرش نسبت دهم خندد خردبس که دامن بر دو کون افشاند استغنای من
مستم و این گنبد نیلوفری خمخانه‌اموین طبایع همچو خشتی بر سر خمهای من
نی خطا کردم که من هم خود خم این باده‌اماینک از جوش درون می‌ ریزد از لبهای من
این می ار خواهی در گنج خرد را برگشایتا فروشد با دماغت نشئه‌ی صهبای من
ور نه کی از نشئه‌ی این باده یابی بهره‌ایگر شوی لبریز از آن چون ساغر مینای من
من همان بستان سرسبزم که رضوان حلقه زدبر در دریوزه پیش بوستان پیرای من
خاطرم دریای فیض و صد چون صبح صادقندچون سراب تشنه‌لب بر ساحل دریای من
بخت سودای دو عالم فکرتم زین‌سان که هستآفرینش کاسه‌لیس مطبخ سودای من
طفل مهد نیستی بودم من و می‌خواند عقلدرس دانش در دبستان دل دانای من
خون همی خوردم در ارحام طبایع من که بودکن فکان تنگ شکر از کلک شکرخای من
گوهر پاکم همی سرحلقه روحانیانمعدنم خاک هری مشهد همی منشای من
از نسب هرگز ننازم لیکن از نازم سزدزانکه مسجود ملایک بوده‌اند آبای من
از یکی سو اختر برج ولی‌اللهیمخواری من شاهدی بر صدق این دعوای من
وز دگر سو نوگل بستان انصارم که هستجد من پیر هرات آن مقصد و ملجای من
از پی وحی معانی دوش چون روح‌القدسبال‌افشان اندر آمد از در مأوای من
چون مقدس گوهرم را دید حیران ماند و گفتکز چه جوهر آفریدت ایزد دانای من
گفتمش این خود ندانم اینقدر دانم که هستاز نفاق و کینه و بغض و حسد اجزای من
از خلاف صورت و سیرت خلاصم ور ترااندرین شکی بود شاهد برین مولای من
پادشاه انس و جن سلطان علی موسی رضاقبله جان من و دین من و دنیای من
آنکه تا خود را سگ آن آستان خواندم گرفتعرصه آفاق را آوازه و غوغای من
سر عشقی بودم اندر سینه گیتی نهانکرد گلبانگ اناالحق عاقبت افشای من
در گلم تا مهر آن حضرت سرشتند از شرفخیمه زان سوی قدم زد گوهر یکتای من
گرچه بود از دودمان ممکنات اصلم ولیکخلعت امکان نیامد راست بر بالای من
مرتضای قدرت آن خونریز بتهای غرورگر گذارد پای بر دوش دل دانای من
از علو استغفرالله شاید ار نارد فروسر به تاج اصطفی هم فرق فرقدسای من
موج‌زن گردد چو در دل مهر تو گرداب‌وشدر طواف آیند گرد من همه اعضای من
گر شوم خاک ره خود چون تو باشی مقصدمتوتیا آسا شود در دیده من جای من
تا شدم بر گرد کویت دوره‌زن چون آسمانهست تا هستم سر من در سجود پای من
چون دبیر فکرم از دست خرد گیرد قلمتا نگارد مدحتت بر دفتر انشای من
از نشاط پای‌بوس مدح تو معنی به خودآن چنان بالد که تنگ آید دل دریای من
تا فشاندم تخم مهرت در زمین اعتقادشد بهارستان معنی طبع خلدآسای من
زنده طبعم از ولایت ورنه اندر اصل خویشمن بیابان فنا و روح من عنقای من
بر امید آنکه شاید آردش در عقد خویشگاه مدح‌آرائیت طبع سخن‌پیرای من
لاف عصمت می‌زند چندان که می‌شاید اگردر نکاح لفظ ناید شاهد معنای من
آستانت طور و انوار تجلی جوهرشمن کلیم‌الله و کلک من ید بیضای من
ز التماس رب ارنی فارغم کردند لیکهم ز فیض خاک کویت دیده بینای من
گفت از روی تواضع چاکرت را جبرئیلکای مقدس جوهرت در نیکوی همتای من
چاکرت زد بانگ بر جبریل کای گستاخ طبعباز نشناسی همانا گوهر یکتای من
من گدای آن درم کز قدر هر جا پا نهمقبله روحانیان گردد نشان پای من
چون ز مدح خادمان درگهت آبستن استاین صدفهای معانی در ته دریای من
شکوه‌ها دارم فلک قدرا هم از اقران خویشکز ستمشان بر فلک شد بانگ هایاهای من
من حیات خویش دانمشان ولیک ایشان چو مرگدر کمین آنکه کی جایی بلغزد پای من
این گروه بی‌مروت را که صد ره خاک شددر ره اخلاصشان جسم الم‌فرسای من
دوست دارمشان ولیکن دشمن جان منندخون من در گردن این ساده‌لوحی‌های من
گرچه عقرب‌مشربند و همچو عقرب بی‌بصرلیک احول جمله گاه عیب دیدنهای من
صاحبا چون روز رستاخیزم از شرم گناهعرصه محشر بگیرد نعره واوای من
چاکرم خوان تا ز روی فخر آید در طوافرحمت ایزد همی بر گرد عصیانهای من
کارشان سهل‌ست گر حفظ تو تعویذم دهدای حریم آستانت مسجد اقصای من