گنج

شمارهٔ ۱۵ - مدح حسین‌خان شاملو

۴۷ بیت
رمضانی گذراندیم به صد نعمت و نازرمضانی نه که سی عید همه عیش طراز
روز او کوته و کم عمر چو شب‌های وصالدر درازی شب او مایه‌ده عمر دراز
روز گویی که ز کوتاهی بود‌‌‌ش پر و بالورنه این گونه محال‌ست سفر بی‌پرواز
همچو گرگی که رباید بره‌ای بردی مهرجدی را جانب مغرب به هزاران تک و تاز
گاه چون شوخ عروسی که رخی بنمایدرخ نمودی و کشیدی سر از‌ین منظره باز
یا که پنهان به سوی حقه مغرب می‌بردمهره از حقه مشرق فلک شعبده‌باز
لیک ما را همه شب روز طرب بود که بوداختر طالع ما عکس فلک دوست‌نواز
گاه از پند حکیمان خردمند شدیبزم چون جوهر اول صدف گوهر راز
نبض مجلس چو شدی منحرف از جنبش اصلاز حذاقت به همان مرتبه بردندی باز
گاه از فیض ندیمان که بهار طربنددهن غنچه چو گل نامدی از خنده فراز
ذوق غالب به حدی بود که بی خود می‌کردمرغ روح همه بر گرد سر هم پرواز
گاه از سیر کتب دیده گلستان گشتیچه کتب! غنچه هر نقطه در او گلشن راز
تازه گلدسته‌ای از معنی رنگین هر سطرکش مسیحای خرد بسته به دست اعجاز
بس که شاداب وفا بود عبارت گفتیهر رقم غنچه اشکی است ز مژگان نیاز
گاه افسانه عالم ورقی می‌خواندیمبهر دلجویی اطفال دبستان مجاز
گاه از میخانه عشقی قدحی می‌دادیمبهر سرگرمی مستان حقیقت‌پرداز
گاه در محفل ما جوهر کل خنیاگرگاه در مجلس ما روح قدس دستان‌ساز
بر سر مطرب از انجم گل تحسین می‌ریختآسمان چون‌که ز مضراب شکفتی رگ‌ساز
لهجه عود حدیثی به رگ جان می‌گفتکه نبود آگه از آن سر نه حقیقت نه مجاز
روح محمود کمانچه چو نوا ساز شدیناله خویش شنیدی ز خم زلف ایاز
ناله در سینه مرغان بهشتی می‌سوختلب نایی چو شدی با لب نی هم‌آواز
گاه از عطر شدی هندی شب مشک‌فروشراست همچون شکن زلف عروسان طراز
دهر میخواست بخوری پی این بزم که ماندخال مشکین به سر آتش رخسار ایاز
بود آماده ز الوان نعم بی‌منتهر چه گنجیدی در حوصله خواهش آز
سفر فردوس برین سفره چی ما رضوانمیزبان رحمت یزدان و چنو بی انباز
هر چه در مخزن خود داشت نهان خازن هلدهمه را کردی در گوشه خوانی ابراز
جنت نسیه به پاداش دهد صایم راآنکه از رحمت او گشته در روزی باز
لیک ما را همه شب جلوه جنات نعیمنقد بود از کرم خان فریدون اعزاز
خان جم جاه فلک رتبه حسین آنکه بودسخطش خصم‌گداز و کرمش بنده‌نواز
بحر حفظت چو زند موج فرو شوید پاکاثر قوت گیرایی از چنگل باز
کارفرمای قوا گردد اگر همت تومرغ هم از قفس بیضه نماید پرواز
چرخ را دامن اقبال تو می‌گفت به لطفچند بی‌فایده برگرد جهان این تک و تاز
مطلب خویش اگر می‌طلبی اینک منلامکان در ته پا نه پس از آن دست نیاز
چون کنم فکر مدیح تو خرد جبهه خویشپیشم آرد که بر آن نقش کنم این اعجاز
عشق هم صفحه جان بر کف خواهش بنهدبرم آید همه تن شوق و سرا‌پای نیاز
خامه بردارم و از ناطقه گیرم دستورپس شوم گاه بر‌ین گاه بر آن نقش طراز
بس که در باب ثنای تو حریصم خواهمکه همی تا ابد انجام گریزد ز آغاز
داو‌را خامه گستاخ فصیحی امروزباز گردیده پی مدح تو معنی‌پرداز
نغمه‌پردازی کلک من و مدحت هیهاتمن گرفتم که چو داود نمایم اعجاز
شعر سازی‌ست بر آن تار فراوان لیکنتارها جمله یک آهنگ نباشد در ساز
تا آهنگ در‌ین ساز ثناسنجی تستلیک مضراب من آنجا نبود محرم راز
به مشامش بجز از نکهت خجلت نرسدبه سوی چین‌چو برد تحفه صبا بوی پیاز
لیک آنجا که شود خلق تو بیاع متاعبر رخش گرد کسادی‌ست چو گلگونه ناز
نظم من آن زر قلب‌ست به بازار خردکه ز شرم محک تجربه آید به گداز
لیک اگر سکه اقبال تو یابد گردددر صفای گهر از مغربی خور ممتاز
تا در این دیر مجازی بود آیین دو عیدعید تو باد حقیقت ز جهان باد مجاز
باد بر چهره آمال تو از همت شاهدر اقبال دو عالم چو در دولت باز