شمارهٔ ۱ - در منقبت مولای منقیان حضرت علی علیهالسلام
رخش سفر بر جهان زین در دار فناخیمه عزلت بزن بر در ملک بقا
رخت بکش زین دیار هین که ازین تنگنایوسف جان رفتنی است جانب مصر بقا
خنده بران از لب و نوحه دل گوش کنخیمه عشرت مزن بر در ماتمسرا
تخم تعلق مپاش در گل این خاکدانتا نکنندت دواب طعمه خود چون گیا
سگصفتان جهان قصد شکارت کنندگر همه از استخوان طعمه کنی چون هما
بگسل ازین آب وگل چند کنی پایمالگوهر دل را که هست هر دو جهانش بها
جرعه آب حیات در گلوی خر مریزمروحه سگ مکن شهپر جبریل را
گوهر مقصود عشق در کف تو کی نهندتا نکنی همچو دل در شط خون آشنا
زآینه هستیت زنگ محبت زدودورنه گل و روشنی جوهر خاک و صفا!
بی سر و پا کن چو چرخ طی بیابان عشقتا شودت جیب دل مطلع صبح صفا
میرودم همچون خون شعله همی در عروقدایه عشقم مگر داده ز آتش غذا
درد تو چون پا نهد بر سر بالین دلماز در دل تا به لب جوش زند مرحبا
میروم از کوی دوست با جگری لختلختدیده چو دل غرق خون دل همه رنج و عنا
رحمی رحمی اجل بر دل این ناامیدکز سر عنفش طبیب رانده ز دارالشفا
شربت دردت حلال باد بر آن کو خوردهمچو عدوی امام از جگر خود غذا
بدر امامت علی نور سمی کلیمآنکه بر ایمن فشاند از ید بیضا ضیا
دهر نگستردی از خوان وجود ترامعده هستی تهی ماندی همی از غذا
خوان کرم چون نهند مطبخیانت به بزمحرص سراپا شکم میرد از امتلا
کوس ظفر چون زنند نوبتیانت به رزمگیرد از تیغ تو خصم دعای وبا
کشتی تن بشکند موج محیط نبردجان به کنار افکند موجه بحر دغا
نعرهزنان چون سمند جلوه دهی هیبتتجوشن هستی درد بر تن شخص بقا
وه چه سمندی که گر زان سوی ملک ازلهمره پیک گمان پای گشاید ز پا
آن نشکسته هنوز بیعت خاطر که اینملک ابد را کشد زیر سم انتها
ور ز دیار فنا شاهسوار عدمآوردش زیر ران روی سوی ملک بقا
چون بگشاید ز هم گام نخست افکندبر سر دوش قدم غاشیه ابتدا
تیغ چو پر گل کند دامن گردان شودروح به باغ عدم بلبل دستانسرا
چون ز تگاور شوند همچو صراحی نگونپر شود از خون رزم جام امل مرگ را
شخص حسامت که هست از غم دشمن خرابچون دم هیجا دهیش از دل اعدا غذا
چندان خون قی کند کاندر میدان رزمخیل نهنگان کنند در شط خون آشنا
گرم کند بزم رزم زمزمه گیر و داردور نخستین برد هوش ز مغز بقا
ملک چو آیینهایست در وسط خصم و تونزد عدو تیرهروی پیش تو گیتی نما
تیغ ترا گر به فرض آینه سازد عدوبیند تمثال خویش گشته سر از تن جدا
پیکر تمثال را روح طبیعی دهداز نفس پاکت ار آینه گیرد جلا
طفل نبات ار به فرض شیر ولایت خوردگیرد طبع نسیم خاصیت کهربا
خلق تو گر چون خلیل پای بر آتش نهدشعله گلستان شود در دهن اژدها
بس که به عهد تو شد دهر سراپا نشاطعیش تصور کند آینهبین عکس را
یا سندالاتقیا رشحه فیضی که سوختمزرعه هستیم برق سموم جفا
ابر کرم را بگوی سوی فصیحی خراممزرع اخلاص اوست تشنهلب از مدعا
کوری چشم حسود گو به قضا تا کندخاک درت را چو نور در نظرم توتیا
تا بود این امهات از مدد نه پدربر سر خشت وجود شام و سحر فتنهزا
از شر این هفت و چار باد اسیر تراکعبه جاهت پناه درگه تو ملتجا