شمارهٔ ۳ - در مدح ابوالحسن علی بن فضل بن احمد معروف به حجاج
ماه فروردین جهانرا از در دیدار کردابر فروردین زمین را پر بت فرخار کرد
باد گویی نافه های تبتستان بردریدباغ گویی کاروان شوشتر آوار کرد
گلبن سرخ آستین صد ره پر یاقوت کردگلبن زرد آستین کرته پر دینار کرد
این بهار خرم شادی فزای مشکبویخاک را بزاز کرد وباد را عطار کرد
تا ز چشم نرگس تازه بنفشه دور شدغنچه گل با شکوفه ارغوان دیدار کرد
چشم نیلوفر چو چشم ماندگان در خواب شدتا نم نسیان دو چشم لاله را بیدار کرد
زندواف زند خوان چون عاشق هجر آزمایدوش بر گلبن همی تا روز ناله ی زار کرد
ازنوای مرغ گویی خواجه سید به باغمطربی پنجاه را چون خسروی بر کار کرد
خواجه حجاج آنکه از جمع بزرگان جهانایزد اورا برگزید و بر جهان سالار کرد
جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج بادبرترین مهتر به کهتر کهترش محتاج باد
عید همچون حاجیان نوروز را پیش اندرستاینت نوروزی که عیدش حاجب و خدمتگرست
عید اگرنوروز را خدمت کند بس کار نیستچاکر نوروز را چون عید سیصد چاکرست
عید را زینت ز مال وملک درویشان بودزینت نوروز هم باری به نوروز اندرست
بر زمین او را به هر گامی هزاران صورتستبر درخت او را به هر برگی هزاران گوهرست
تیغ های کوه ازو پر لاله و پر سوسنستمرزهای باغ ازو پر سنبل و سیسنبرست
پاره های سنگ ازو چون تخته های بسدستتلهای ریگ ازو چون توده های عنبرست
کوه ازو پر صورتست و دشت ازو پر لعبتستباغ ازو پر زینتست و راغ ازو پر زیورست
بوستان خواجه را ماند، نماندکز قیاسبوستان خواجه سید بهشت دیگرست
خواجه را سر سبز باد و تن قوی تا بر خوردزین همایون بوستان کاین خواجه را اندر خورست
جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج بادبرترین مهتر به کهتر کهترش محتاج باد
دشت گویی گستریده حله دیباستیکوه گویی توده بیجاده و میناستی
کشتزار از سبزه گویی آسمانستی درستوآسمان ساده را گویی کنون صحراستی
ارغوان لعل گویی دو لب معشوق ماستلاله خود روی گویی روی ترک ماستی
گلبن اندر باغ گویی کودکی نیکوستیسوسن اندر راغ گویی ساقیی زیباستی
از درخت سیب و بادام شکفته بوستانراست پنداری که فردوسی پر از حوراستی
ابر گویی کشتی پر گوهرستی درهوارعد گویی ناله و غریدن دریاستی
قطره باران چکیده در دهان سرخ گلدر عقیقین جام گویی لؤلؤ بیضاستی
اندرین نوروز خرم، بر گل سوری، به باغیاد خواجه خورد می می، گر مرا یاراستی
خواجه حجاج آن کوکس نبوده در جهانکه به رادی دست او را در جهان همتاستی
جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج بادبرترین مهتر به کهتر کهترش محتاج باد
اندرین گیتی به فضل و رادی او را یار نیستجز کریمی و عطا بخشیدن او را کار نیست
تیز بازاری همی بینم سخا را نزد اواینت بازاری که در گیتی چنین بازار نیست
از پی نام بلند و از پی جاه عریضملک او و مال او را نزد او مقدار نیست
بهترین چیزی به نزد اهل دانش دانشستهیچ دانش نیست کو را اندر آن دیدارنیست
گرچه در هر چیز گفتاری بود گوینده راهیچ کس را در کمال و فضل او گفتار نیست
گوش نشنیده ست گفتاری ازو کز روی طعنکس تواند گفت کاین گفتار چون کردار نیست
زود تیز و زود تند آزار باشد هر شهیخواجه باری زود تیز و زود تند آزار نیست
زایران را بار باشد هر زمانی نزد اوورچه درد ده روز پیشش مهتران را بار نیست
از بلندی همت او وز بزرگی اصل اوهمچنین زیبد از و این نیکویی بسیار نیست
جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج بادبرترین مهتر به کهتر کهترش محتاج باد
همتی دارد که جز فرق ستاره نسپردهیبتش حایل چنان کاندر جهان همت خورد
هر چه ماهی باشد اندر قعر دریا خون شودگر سموم هیبتش بر قعر دریا بگذرد
وربه دی مه باد جودش بگذرد بر کوه ودشتخار خشک و سنگ خارا لاله بیرون آورد
شیر، گر عدلش برانگیزد، در اقلیمی دگردست و پایش لرزه گیرد چون شکاری بنگرد
دولت او را در کنار خویش پرورده ست و اودر کنار خویش چون فرزند زایر پرورد
مهتران بسیار دیدم کس چنین مهتر نبودراست گوید هر که گوید مردم از مردم برد
گر سخن گوید سخندان باید اندر پیش اوتامعانی یاد گیرد تا نکتها بشمرد
کس بود کو ظن برد کاندر هنر گشتم سمرخویشتن را جاهلی یابد چودر او بنگرد
چشم بد زو دور باد و دولتش پاینده بادتا ز عمر و از جهان و از جوانی بر خورد
جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج بادبرترین مهتر به کهتر کهترش محتاج باد
مهتر گو را چو حاتم کهتر و در بان بودگر کسی گوید چنو باشد کسی نادان بود
آنکه این اندیشه او را باشد او را مرده دانگو چنو باشد کسی گر کالبد چون جان بود
همچنین باشد به صورت لیکن اندر باب فضلنیست ممکن کاندرین گیتی چنوانسان بود
پیش مردم چند گویی از سخا وهمتشکاین دو چیزی نیست کان از مردمان پنهان بود
نام رادی و بزرگی جز بر او بر دیگراناز در تحقیق صرف تهمت و بهتان بود
از پی آن تاز خورشیدش فزون باشد شرفمشتری خواهد که او را شرفه ایوان بود
بس کسا کاندر گهر و اندر هنر دعوی کندهمچو خر در خرد ماند چون گه برهان بود
خواجه بی دعوی همی برهان نماید زین دو چیزخواجه را برهان نمودن زین دوچیز آسان بود
تنگدل گردد چو عاشق از غم معشوق خویشگر زمانی خوان او بی زایر و مهمان بود
جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج بادبرترین مهتر به کهتر کهترش محتاج داد
تابه فروردین جهان چون حله رنگین شودبوستان پر لاله و پر سوسن و نسرین شود
تا چو از گل شاخ گل چون افسر کسری شودوز سمن شاخ سمن چون محفه شیرین شود
تا چو باغ از برگریزان چون تن بیدل شودآسمان از ابر تیره چون دل غمگین شود
تا چو سرو از برف گرد اندر کشد سیمین زرهبرگ شاخ رز چنان چون غیبه زرین شود
تا بدان وقتی که همچون گوی سیمین گشت سیبنار همچون حقه گرد عقیق آگین شود
یا چو لاله گردد اندر دشت چون تابان چراغباده اندر خم چو رخشان آذر بر زین شود
شاد باد و دوستش از شادی او شاد بادتا عدو زین انده و غم بیدل و بیدین شود
دوستانش را شود حنظل طبر زد در مذاقهر سو موبر تن برخواه او زوبین شود
ماه فروردین و سال نو بر او فرخنده بادهر سخن کاندر جهان باشد کنون آمین شود
جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج بادبرترین مهتر به کهتر کهترش محتاج باد