شمارهٔ ۱ - در مدح امیر ابویعقوب یوسف بن ناصرالدین
زباغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آیدکلیدباغ ما را ده که فردامان به کار آید
کلید باغ را فردا هزاران خواستار آیدتو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید
چواندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آیدترا مهمان ناخوانده بروزی صد هزار آید
کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آیدچنان دانی که هر کس را همی زو بوی یار آید
بهار امسال پنداری همی خوشتر ز پار آیدازین خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
کنون در زیر هر گلبن قنینه در نماز آیدنبیند کس که از خنده دهان گل فراز آید
زهر بادی که برخیزد گلی با می به راز آیدبه چشم عاشق از می تابه می عمری دراز آید
به گوش آواز هر مرغی لطیف و طبعساز آیدبه دست می زشادی هر زمان ما را جواز آید
هوا خوش گردد و بر کوه برف اندر گداز آیدعلمهای بهاری از نشیبی بر فراز آید
کنون ما را بدان معشوق سیمین بر نیاز آیدبه شادی عمر بگذاریم اگر معشوق باز آید
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
زمین از خرمی گویی گشاده آسمانستیگشاده آسمان گویی شکفته بوستانستی
به صحرا لاله پنداری ز بیجاده دهانستیدرخت سبز را گویی هزار آوا زبانستی
به شب در باغ گویی گل چراغ باغبانستیستاک نسترن گویی بت لاغر میانستی
درخت سیب ار گویی ز دیبا طیلسانستیجهان گویی همه پر وشّی و پر پرنیانستی
مرا دل گر نه اندر دست آن نامهربانستیبه دو دستم بشادی بر، می چون ارغوانستی
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
دلا باز آی تا با تو غم دیرینه بگسارمحدیثی از تو بنیوشم نصیبی از تو بردارم
دلا گرمن به آسانی ترا روزی به چنگ آرمچو جان دارم ترا زیرا که بی تو خوارم وزارم
دلا تا تو زمن دوری نه درخوابم نه بیدارمنشان بیدلی پیداست از گفتار و کردارم
دلا تا تو زمن دوری ندانم بر چه کردارممرا بینی چنان بینی که من یکساله بیمارم
دلا با تو وفا کردم کزین بیشت نیازارمبیا تا این بهاران را به شادی باتو بگذارم
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
چه کرد آن سنگدل باتو به سختی صبر چون کردیچرا یکبارگی خود را چنین خوارو زبون کردی
چنین خو داشتی همواره یا این خو کنون کردیدوبهر از خویشتن بگداختی یک بهره خون کردی
نمودی خوار خود را و مرا چون خود زبون کردیترا هر چند گفتم کم کن این سودا فزون کردی
نخستم برگراییدی و لختی آزمون کردیچو گفتم هر چه خواهی کن فسار از سر برون کردی
برفتی جنگجویی را سوی من رهنمون کردیچو گل خندنده گشت ای بت مرا گرینده چون کردی
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
ترا گرهمچنین شاید بگوی آن سرو سیمین رابگوی آن سرو سیمین رابگوی آن ماه و پروین را
بگو آن توده گل را بگو آن شاخ نسرین رابگو آن فخر خوبان را نگار چین و ماچین را
که دل بردی و دعوی کرده ای مرجان شیرین راکم از رویی که بنمایی من مهجور مسکین را
بیا تاشاد بگذاریم ما بستان غزنین رامکن بر من تباه این جشن نوروز خوش آیین را
همی بر تو شفیع آرم ثنای گوهر آگین راثنای میر عالم یوسف بن ناصرالدین را
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
نبینی باغ را کز گل چگونه خوب و دلبر شدنبینی راغ را کز لاله چون زیبا و در خور شد
زمین از نقش گوناگون چون دیبای ششتر شدهزار آوای مست اینک به شغل خویشتن در شد
تذرو جفت گم کرده کنون با جفت همبر شدجهان چون خانه پر بت شد و نوروز بتگرشد
درخت روداز دیبا و از گوهر توانگر شدگوزن از لاله اندر دشت بابالین و بستر شد
زهر بیغوله و باغی نوای مطربی بر شددگر باید شدن ما را کنون کآفاق دیگر شد
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی با دو نوروزی
می اندر خم همی گوید که یاقوت روان گشتمدرخت ارغوان بشکفت و من چون ارغوان گشتم
اگر زین پیش تن بودم کنون پاکیزه جان گشتمبه من شادی کند شادی، که شادی را روان گشتم
مرا زین پیش دیدستی نگه کن تا چسان گشتمنیم زان سان که من بودم دگر گشتم جوان گشتم
زخوشرنگی چوگل گشتم ز خوشبویی چو نان گشتمز بیم بادو برف دی به خم اندر نهان گشتم
بهار آید برون آیم که از وی با امان گشتمروانهارا طرب گشتم طربها را روان گشتم
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
می اندرگفتگو آمد پس از گفتار جنگ آمدخم و خمخانه اندر چشم من تاریک و تنگ آمد
به گوش من همی از باغ بانگ نای و چنگ آمدکس ار می خورد بی آواز نی بر سرش سنگ آمد
مرا باری همه مهر از می بیجاده رنگ آمدزمرد را روان خواهم چواز روی پرنگ آمد
به خاصه کزهوا شبگیر آواز کلنگ آمدزکاخ میر بانگ رود بو نصر پلنگ آمد
کنون هر عاشقی کو را می روشن به چنگ آمدبه طرف باغ همدم با نگاری شوخ و شنگ آمد
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
ملک یوسف کنون در کاخ خود چون رودزن خواندندیمان را و خوبان را به نزد خویشتن خواند
من بیجاده گون خواهد بت سیمین ذقن خواندبتی خواند که اورا شاخ باغ نسترن خواند
گروهی ماهرویان را به خدمت بر چمن خواندنگاری از چگل خواند نگاری از ختن خواند
ز خوب آیت الکرسی سه ره بر تن به تن خواندمرا گر آرزوش آید میان انجمن خواند
گهی اشعار من خواند گهی ابیات من خواندوگر شیرین سخن گویم مرا شیرین سخن خواند
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
امیر این گویدم زیرا که او دلها نگه داردبه نزد خویشتن هرکهتری را پایگه دارد
چه باشد گرچو من مداح در هر شهرو ده داردز مدح اندر نماندهر که از رادی سپه دارد
به نزد میر ابو یعقوب نیک ایمن نگه داردزبهر زایر آوردن به ره برمرد ره دارد
عدو را بند و چه دارد ولی را تاج و گه داردهمیشه روز بدخواهان دولت را سیه دارد
نه چاهی را به گه دارد نه گاهی را به چه داردزعفوش بهره ورتر هر که افزون ترگنه دارد
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
امیرا! باهنر میرا خداوندت معین باداز ایزد بر تن و جانت هزاران آفرین بادا
به دست تو همیشه جام و شمشیرو نگین باداکمینه چاکری زان تو بیش از مستعین بادا
کسی کو بر زمین عیب تو جوید در زمین باداهمه شغل تو با نیکان و سالاران دین بادا
ره آموز تو اندر کارها روح الامین باداهمه ساله چنین بادی همه روزه چنین بادا
زمانه دشمنت را وقت کین اندر کمین بادازعدل توجهان همواره چون خلد برین بادا
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی بادونوروزی
گر از ده فضل تو شاها یکی در آفتابستیهمانا در پرستیدنش هر کس را شتابستی
ور آن رادی که اندر دست توست اندر سحابستیز بارانش زمین پر گوهر و پر زرّ نابستی
ور این پاکی که اندر مذهب توست اندر آبستیبه آب اندر نگه کردن همه مزد و ثوابستی
ور این آرام کاندر حلم توست اندر ترابستیحدیث زلزله کردن به چشم خلق خوابستی
ور این خوشی که اندر خلق توست اندر شرابستیعلاج دردها را چون دعای مستجابستی
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
امیرا ! گرجوانمردی به کار آید، جوانمردیوگر مردی همی باید، به مردی در جهان فردی
همی پاید ز تو رادی همی پوید ز تو مردیخزانه درخروش آمد چو آگه شد که می خوردی
ز غم بفزاید اندر گونه دینارها زردیبه هر هفته جهانی را بپیمایی وبنوردی
چو گفتی صید خواهم کرد ،کردی و عجب کردیبه صحرا شیر افکندی ز بیشه کرگ آوردی
بلی شاگرد سلطانی و لیکن نیک شاگردینباید روزگاری دیر کاستاد جهان گردی
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
امیرا ! تابه زین کردی به غزنین اسب تازی رادو پای اندر تکاپو یست گرگانی و رازی را
اگر زان سو فروتازی تماشا را و بازی رانه شامی رادل اندرتن بماندنه حجازی را
به تک بردی نشیبی را برآوردی فرازی رابر آوردی حقیقی را فروبردی مجازی را
امیرا ! کارسازی تو و زینی کارسازی رانیندیشی بلندی را نیندیشی فرازی را
به مردی شادمان کردی روان میر غازی رابدنی خوشنود کردستی نظام دین تازی را
بدان شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
طراز جامه شاهان همی بینم به نام توبر اسبان برفکنده خلعتی زین و ستام تو
همی ترسند جباران عالم از حسام توستاره از فلک رشوت فرستد زی سهام تو
مه و خورشید را رشک آید ای خسرو ز جام توخطایی کس نیابد هیچگه اندر کلام تو
نظام عالمی بنهاد یزدان در نظام توبه شکر اندر جهان ماندهست هر کس زیر وام تو
سزد بر مهتران فخر آورد کهتر غلام تومنظم کشور و لشکر بود از انتظام تو
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
کجا اندر جهان میری و سالاری همی بینمز شکر منتت بر گردنش باری همی بینم
نه اندرمردمی کردن ترا یاری همی بینمنه جز آزادگی کردن ترا کاری همی بینم
زتو خوبی به جای خلق بسیاری همی بینمکریمی را بر تو تیز بازاری همی بینم
ز کردار تو هر کس را به گفتاری همی بینمز نیکویی به هر دم از تو کرداری همی بینم
بر دیگر کسان با هر گلی خاری همی بینمترابر جایگه بیخار گلزاری همی بینم
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
امیرا! بر نتابد پیل خفتان گرانت رازگردان کس به زه کردن نداند مرکمانت را
نگه کن تا کمر بینی که چون زیبد میانت رایقین بخردان بنگر که چون ماند گمانت را
همی رشوت پذیردجان جباران سنانت راهمی دعوی کند پایندگی بخت جوانت را
چنان خوداده ای بر چیز بخشیدن بیانت راکه در بخشیدن گنجی نرنجاند زبانت را
زمانه آشکارا کرد نتواندنهانت راهمه آسایش و شادی تنت را باد وجانت را
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
ترا عار آیدار جز گرد مردی پر جگر گردیکنون معروفی و فردا ازین معروفتر گردی
تو آن شاهی که اندر صید گرد شیر نر گردیبه میدان گر سالاران بازور و هنر گردی
به نام نیکو ودولت فریدون دگرگردیبه مردی چون پدر گشتی به شاهی چون پدر گردی
شه فرخنده پی هستی شه پیروز گر گردیبزرگی را و شاهی را درخت بارور گردی
چو اسکندر به پیروزی جهان را گرد بر گردیبه داد و عدل در گیتی چو نوشیروان سمر گردی
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
امیرا باش تا سلطان ترا طبل و علم سازدز بهر جنگ بدخواهان ترا خیل و حشم سازد
سپاهی از عرب خواهد سپاهی از عجم سازدترا اندر سپهداری مکان روستم سازد
در آن کشور که تو خواهی ترا باغ ارم سازدچوایوان مداین مر ترا ایوان جم سازد
ز بهر خدمتت مردان مرد محتشم سازدزمال خویشتن یک یک ز بهر تو نعم سازد
به مدح تو عطا بخشد بنام تو درم سازدنه آن خسرو ز فرزندان همی یک خوب کم زد
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد ونوروزی
بسازد کار تو زیرا که شاه کارسازست اوامیر حق شناسست او، شه کهتر نوازست او
جهان او را ست و ز شاهان گیتی بی نیازست اوخداوند نشیبست اوخداوند فراز ست او
گهی کهتر نوازست او گهی دشمن گدازستبه رادی چون سحابست اوبه پاکی چون نماز ست او
حجاز او گر ترا بخشد خداوند حجازست اووگر گویی طرازم ده خداوند طراز ست او
به طاعت خلق را ز ایزد سوی جنت جو از ست اوترا از آشکارا یکدل و پاکیزه رازست او
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
دگر نوروز را خیل از در مشکوی بگذاریبه هنجاری که کاری تو گل خودروی بگذاری
وز آن سوخان وزین سورای را یکسوی بگذارینه آنجا رنگ بگذاری نه اینجا بوی بگذاری
قضای تیغها را بر سر بدگوی بگذاریبه نیرو زورمندان را بر و بازوی بگذاری
نه تاب اندر تن شیر نر از نیروی بگذارینه طاقت در روان دشمن بدخوی بگذاری
کجا چوگان به کف گیری ز کیوان گوی بگذاریبه نیزه موی بشکافی به ناوک روی بگذاری
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک رادر جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
همی تا بر جهان فضلست فرزندان آدم راچو بر هر چشمه ای، حیوان وبر هر چاه، زمزم را
همی تابرخزان باشد بهی نوروز خرم راچو بر خلدی وبر کرباس دیبار او ملحم را
همیشه تابه گیتی شادیی از پی بود غم راچنان چون کز پی هر سور دارد دهر ماتم را
همی تا بر هنرهر جای بستایند رستم راچنان کاندر جهانداری و اندر مرتبت جم را
مقدم بادی اندر پادشاهی هر مقدم رامطیع خویش گردانیده جباران عالم را
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روزجشنی بادو نوروزی
سپه را پشتبان بادی جهان را پادشا بادیجهان را پادشا بادی طرب را آشنا بادی
امیر کاردان بادی شه فرمانروا بادیعجم را روستم بادی عرب را مرتضا بادی
مخالف را شقا بادی موافق را بقا بادیمعین مؤمنان بادی امید اولیا بادی
خداوند سخن بادی خداوند سخا بادیخداوند نعم بادی خداوند عطا بادی
شفای هر غمی بادی و دفع هر بلا بادیبزرگی را بقا بادی بقا را منتها بادی
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی