گنج

شمارهٔ ۲۸ - همو راست

ای دوستی نموده و پیوسته دشمنیدرشرط ما نبود که با من تو این کنی
دل پیش من نهادی و بفریفتی مراآگه نبوده‌ام که همی دانه افکنی
پنداشتم همی که دل از دوستی دهیبر تو گمان که برد که تو دشمن منی؟
دل دادن تو از پی آن بود تا مرااندر فریبی و دلم از جای برکنی
کشتی مرا به دوستی و کس نکشته بودزین زارتر کسی را هرگز به دشمنی
بستی به مهر با دل من چند بار عهداز تو نمی‌سزد که کنون عهد بشکنی
با تو رهیت را چو به دل ایمنی نبودزین پس به جان چگونه بود بر تو ایمنی؟
خرمن ز مرغ گرسنه خالی کجا بود؟ما مرغکان گرسنه ایم و تو خرمنی