شمارهٔ ۱۲ - همو راست
سر زلف تو نه مشکست و به مشک ناب ماندرخ روشن تو ای دوست به آفتاب ماند
همه شب زغم نخسبم که نخسبد آنچه عاشقمنم آن کسی که بیداری من به خواب ماند
زفراق روی و موی تو زدیده خون چکانمعجبست سخت خونی که به روشن آب ماند
سر زلف را متابان سر زلف را چه تابیکه در آن دو زلف ناتافتگی به تاب ماند
تو به آفتاب مانی و ز عشق روی خوبترخ عاشق تو ای دوست به ماهتاب ماند