گنج

شمارهٔ ۹۹ - در مدح خواجه حسین بن علی گوید

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ور۳۷ بیت
دلم همی نشود بر فراق یار صبورهمی بخواهد پرسیدن و سلام از دور
اگر فراق بخواهد دل من از پس وصلملامتش نکنم بلکه دارمش معذور
ز کام و آرزو‌ی خویش گم شده‌ست دلمعجب مدار که غمناک باشد و رنجور
هزار یار بر او عرضه کرده‌ام پس از اونخواهد و نپذیرد همی به جهل و غرور
علاج درد دل من وصال و دیدن اوستچنانکه سه‌یکی دارو‌ی مردم مخمور
دو چشم من چو دو چرخشت کرد فرقت اودو دیده همچو به چرخشت دانه انگور
در این جهان تو ز من دردناک‌تر مشناسکه درد دارم و افتاده‌ام ز درمان دور
نفور گشت نشاط از دل من و دل منبدان خوش‌ست کزو مدح خواجه نیست نفور
بزرگوار حسین علی که مادِح اوهر آنچه گوید در مدح او نباشد زور
کریم طبعی‌، آزاده‌ای، خداوند‌یکه خلق یکسر ازو شاکر‌ند و او مشکور
سخا به جای سپاه‌ست و طبع او ملک‌ستهنر به منزلت گنج و دست او گنجور
ز بس عطا که دهد، هر که زو عطا بستدگمان برد که من او را شریکم و برخور
چنانکه در سیر انبیا‌ست در خور اوکتاب‌ها متواتر همی‌ شود مسطور
به خواسته نشود غره و به مال شگفتکه نامجو‌ی نگردد به خواسته مغرور
بنای مجد همی برکشد به ماه و نبوَدفریفته به بنا برکشیدن و به قصور
هزار در صلتش کمترین کسور بودبه نادره بتوان یافت در عطا‌ش کسور
کسی‌که باشد مجهول نام و حامل ذکربه ذکر او شود اندر جهان همه مذکور
هر آنکه عادت او برگرفت و مذهب اوبه نیک‌خو‌یی معروف گردد و مشهور
من آن کسم که مرا هیچ‌کس همی‌ نشناختبه مجلس و نظر او شدم چنین منظور
به بلخ‌ِ بامی بشتافتم به خدمت اوچنان کجا متنبی به خدمت کافور
ازو به خانه خود بود باز گشتن منچو بازگشتن موسی به خانه از کُه طور
به یک عطا که مرا داد بی‌نیاز شدمچو پادشاهان بر کام دل شدم منصور
توانگر‌م به غلام و توانگرم به ستورتوانگرم به نشاط و توانگرم به سرور
لباس من به بهاران ز توزی و قصب استبه تیر ماه خز قیمتی و قزّ و سمور
بساط غالی رومی فکنده‌ام دو سه جایدر آن زمان که به سویی فکنده‌ام محفور
چو تار گویی آکنده‌ام ز نعمت اوسرا و خانهٔ خالی ز چیز چون تنبور
شد آن زمان که شب و روز خانه‌ها شدمیبه طمع روزی‌، همچون به طمع دانه طیور
مرا عنایت او از عنا و غم برهاندهمی نباید کردن ز بهر قوت بُکور
چه عذر باشد گر تازیم به هم نکنمبه مدح او سخنانی چو لؤلؤ منثور
هم اندرین سخنانم من و گواه منندمقدمان و بزرگان حضرت معمور
چو من مدیحش برگیرم آنکه حاسد اوستبه خشم گوید داود برگرفت زَبور
ز حاسد‌انش همی من حذر ندانم کردوگرچه دانم باشند دشمنانش حذور
بزرگوار چون‌ او را حسود کم نبوَدمن اینکه گفتم گفته‌ست چند ره دستور
خدای ناصر او باد تا جهان باشدهمیشه دولت او قاهر و عدو مقهور
خجسته باد بر او مهرگان و عید شریفدلش به عید شریف و به مهرگان مسرور
مرا به دیدن او شادمان کناد خدایکه خسته دل شده‌ام تا ازو شدم مهجور
اگرچه حضرت سلطان به چشم من فلک‌ستبه جان خواجه که بی او همی ندارد نور