شمارهٔ ۶۱ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف و تهنیت ولادت پسری از وی
مرا بپرسید از رنج راه و شغل سفربت من آن صنم ماهروی سیمین بر
نخست گفت که جانا ترا چه شد که چنینشکسته گونه ای و کار بر تو گشته غیر
چو سرو سیمین بودی چو نال زرد شدیمگر ز رنج بنالیده ای براه اندر
مگر دل تو بجای دگر فریفته شدمگر ز عشق کسی پر خمار داری سر
مگر ترا ز کس نکبتی رسید برویمگر مخاطره ای کرده ای بجای خطر
مگر ز خوابگه شیر برگرفتی صیدمگر ز بازوی سیمرغ باز کردی پر
مگر ز مار سیه داشتی بشب بالینمگر ز کژدم جراره داشتی بستر
مگر هوای دلی از تو بستدند بقهرمگر شرنگ غذا کرده ای بجای شکر
جواب دادم کای ماه روی غالیه موینه من زرنج کشیدن چنین شدم لاغر
مرا جدایی درگاه میر ابو یعقوبچنین نزار و سر افکنده کرد و خسته جگر
سه ماه بودم دور از در سرای امیرمرا درین سه مه اندر نه خواب بود و نه خور
کنون که باز رسیدم بدین مظفر شاهکنون که چشم فکندم بدین مبارک در
قوی شدم به امید و غنی شدم به نشاطدلم گرفت قرار و غمم رسید بسر
بوقتی آمدم اینجا که در گهر بفزودیکی فریشته زین خسرو فریشته فر
یکی فریشته آمدبه خوشترین هنگامیکی فریشته آمد به بهترین اختر
به طالعی که امارت همی فزود شرفبه ساعتی که سعادت همی نمود اثر
اگر همی به پسر تهنیت شود واجببدین پسر که ملک یافته ست واجب تر
که این خجسته پسر، وین بزرگوار خلفزهر دوسوی بزرگ آمد و شریف گهر
سپه کشان پسرانرا ز بهر خدمت اوهمی دهند هم از کودکی کلاه و کمر
بنیکویی پدرش را امیدهاست درووفا کناد خدای اندر و امید پدر
امیر یوسف را اندر اینجهان شجریستکه جز بشارت و جز تهنیت ندارد بر
گمان برم که من اندر زمین همان شجرمشجر که دید نیایش بر و ستایش گر ؟
شجر نباشم ،لیکن گمان برم که خدایز بهر تهنیت میرم آفرید مگر؟
که تا بخدمت او اندرم همی نرسمز شغل تهنیت او بشغلهای دگر
گهش بپیل کنم تهنیت گهش بغلامگهی بحاجب شایسته و گهی بپسر
همیشه حال چنین باد و روزگار چنینامیر شاد و بدو شاد کهتر و مهتر
بشاد کامی در کاخ نو نشسته بعیشز کاخ بر شده تا زهره ناله مزمر
چگونه کاخی، کاخی چو گنبد هرمانز پای تا سر، چون مصحفی نبشته بزر
چهار صفه و از هر یکی گشاده دریچنانکه چشم کند از چهار گوشه نظر
دری ازو سوی باغ و دری ازو سوی راغدری از و سوی بحر و دری از و سوی بر
سپید کرده بکافور سوده و بگلاببکار برده در و یشم ترکی ومرمر
بجای شنگرف اندر نگار هاش عقیقبجای ساروج اندر مسامهاش درر
بسقفش اندر عود سپید و چندن سرخبخاکش اندر مشک سیاه و عنبرتر
چو بخت میر بلند و چو عزم میر قویچوخوی میر بدیع و چو لفظ او در خور
ز برج او بتوان برد ز آسمان پروینز بام او بتوان دید سد اسکندر
اگر چه سیر قمر بر صحیفه فلکستبرابر سر دیوار اوست سیر قمر
ز بس بلندی بالای او، نداند کردشمار کنگره برج او ستاره شمر
فرود کاخ یکی بوستان چو باغ بهشتهزار گونه درو شکل و تندس دلبر
ز لاله های مخالف میانش چون فرخارز سروهای مرادف کرانش چون کشمر
هزار دستان بر شاخ سرو او بخروشچو عاشقان فراق آزموده وقت سحر
چو زلف خوبان در جویهاش مرزنگوشچو خط خوبان بر مرزهاش سیسنبر
سپهر برده ازین کاخ و بوستان خجلتخدایگانا! زین کاخ و بوستان بر خور
خجسته ای ز همه خسروان بفضل و هنربقدر و منزلت از هفت آسمان بگذر
بروز بزم حدیثی ز تو و صد بدرهبه روز رزم غلامی ز تو و صد لشکر
ستوده ای بکمال و ستوده ای بجمالستوده ای به نوال و ستوده ای به سیر
مقدمی به علوم و مقدمی به ادبمقدمی به سخا و مقدمی به هنر
بسا کسا که نه چون منظرست مخبر اوتراست منظر زیبا موافق مخبر
ز مردی آنچه تو کردی همی به اندک سالبسال های فراوان نکرد رستم زر
گر اوبصیدگه اندر غزال گور فکندتو شیر شرزه فکندی وکرگ شیر شکر
وگر که رستم پیلی بکشت در خردیهزار پیل دمان کشته ای تو در بربر
نکو دلی و نکو مذهب ونکو سیرتنکو خویی و نکو مخبر و نکو منظر
همیشه از پی کین خواستن ز دشمن دینقبای تو زره است و کلاه تو مغفر
همه کسی ز قضا و قدر بترسد وبازز ناوک تو بترسد همی قضا و قدر
چه ابربا کف دینار بار تو و چه گردچه بحر بادل پهناور تو و چه شمر
کسیکه بسته بود نام چاکریت بدوزمانه بنده او باشد و فلک چاکر
بروز معرکه از تو حذر نداند کردکسی که او ز قضای خدای کرد حذر
همیشه تا نبود نزد مردم بخردگمان بجای یقین وعیان بجای خبر
امیر باش و خداوند و پادشاه جهانزمانه پیش تو از هر بدی همیشه سپر
نهاده ملکان را بکام خود برگیرخنیده ملکان را به ایمنی بر خور