گنج

شمارهٔ ۵۵ - در مدح امیر ابواحمد محمد بن محمود گوید

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ر۴۲ بیت
نبود عاشقی امسال مر مرا در خورکنون که آمد بر خط نهاد باید سر
مرا تو گویی کز عشق چون حذر نکنیکسی نمای مرا کو کند ز عشق حذر
اگر بدست منستی حذر، چنان کنمیکه رفته بود می از دست او به روم و خزر
بر آسمان ز غم عاشقیست اختر منبر آن گری که مر او را چنین بود اختر
تو گویی این دل من جایگاه عشق شده ستنه جایگاه که لشکرگهی پر از لشکر
هنوز عشق کهن خانه باز داده نبودکه عشق تازه بدر باز کوفت حلقه در
خدای جز دل من عشق را پدید کناددری، اگر بجهان اندرون دریست دگر
اگر بشهد و شکر ماند آن حلاوت عشقملول گشتم و سیر آمدم ز شهد و شکر
دلم تباه شدستی ز عشق اگر شب و روززمدح خسرو جزوی نکرد می از بر
امیر عالم عادل محمد محمودکه روزگار بدو باز یافت عدل عمر
بزرگواری کز روزگار آدم بازچو او و چون پدر او ملک نبود دگر
چو علم خواهد گفتن سپند باید سوختکه بیم چشم بدان دور باد از ان مهتر
بخوب سیرتیش گر بخواهدی، کندیمصنفی بزمانی دو صد کتاب سیر
خدای در سراو همتی نهاد بزرگچنانکه گنج به رنجست از آن و دل به فکر
هر آنکه همت داده ست طاقتی بدهادچنانکه باشد باهمتی چنان درخور
بیابد آخر سلطان زیاد اونظرشبکام خویش رسد میر و ماهمه یکسر
یکان یکان هم از اکنون همی پدید آیدبر این حدیث گواهی دهد دوات گهر
ایا بمرتبت وقدر و جاه افریدونایا بمنزلت و نام نیک اسکندر
چرا دوات گهر داد شاه شرق بتودر این حدیث تأمل کن و نکو بنگر
دوات را غرض آن بود کاندر و قلمستقلم برابر تیغست بلکه فاضل تر
نیامد، آنچه ز نوک قلم پدید آمدز تیغ و خنجر افراسیاب و رستم زر
قلم بساعتی آن کارها تواند کردکه عاجز آید از آن کارها قضا و قدر
قلم بود که ز جایی بتو سخن گویدکه مرغ اگر زبرش بگذرد بریزد پر
ملوک را گه و بیگاه پیش دشمن خویشقلم بمنزلت لشکری بود بیمر
بسا سپاه گرانا که پی سپار شدندز جنبش قلمی تار و مار وزیر و زبر
ملوک را قلم و تیغ برترین سپهیستبترسد از قلم و تیغ شیر شرزه نر
بنای ملک به تیغ و قلم کنند قویبدین دو چیز بود ملک را شکوه و خطر
همه شهان و بزرگان و خسروان جهانبدین دو چیز جهان را گرفته سر تاسر
گهی ز نوک قلم، گنج کن ز خواسته پرگهی به تیغ، زمین کن ز خون دشمن تر
دوات را غرضی بود و همچنین غرضستدر آن طویله گوهر که یافتی ز پدر
ترا گهر نه ز بهر توانگری داده ستخدایگان را رازیست اندر آن مضمر
عزیزتر ز گهر در جهان چه چیز بودگهر بر تو فرستاد با دوات بزر
مرادش آنکه تو بی عیب و پاک چون گهریدگر که از تو برافروخته ست روی گهر
سدیگر آنکه مرا از تو هیچ نیست دریغز گنج و گوهر و پیل سپاه و تاج و کمر
عزیزتر ز تو برمن در اینجهان کس نیستعزیز بادی و خصم تو خوار و خسته جگر
بگنج ها گهر و سیم زر نهاد ستمهمه برای تو، بردار و از جهان برخور
عنایتیست بکار تو شاه مشرق راچنانکه ایزد را در حدیث پیغمبر
همه سکالد کز نام تو بلند کندجمال و زینت دینار و رتبت منبر
همی سزد بهمه رویها که در نگریاز آن پدر که تو داری سزای چون تو پسر
همیشه تا نجهد ز آهنینه مرز نجوشهمیشه تا ندمد ز آبگینه سیسنبر
همیشه تا نبود چون بنفشه آذر گونهمیشه تا نبود ارغوان چو نیلوفر
به تندرستی و شاهنشهی و روزبهیهمی گذار جهان را بکام و خود مگذر