گنج

شمارهٔ ۴۹ - تجدید مطلع

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ر۳۴ بیت
ای دریغا دل من کان صنم سیمین بردل من برد و مرا از دل او نیست خبر
او دلی داشت گرامی و دلی دیگر یافتکاشکی من دلکی یافتمی نیز دگر
دلفروشان خراسان را بازار کجاستتا دلی یابم ازیشان چو دل خویش مگر
اندرین شهر کسی را دل افزونی نیستور بود نیز همانا نفروشند به زر
هر که او گرد بتان گشت چو من بیدل شدحال ازینگونه ست اینجا، حذر ای قوم حذر
تو چگویی که من بیدل چون تانم گفتمدحت خسرو عادل به چنین حال اندر
میر ابو احمدبن محمود آن شیر شکارمیر ابو احمد بن محمود آن شیر شکر
آنکه از شاهان بیشست به علم و به ادبآنکه از میران بیشست به فضل و به هنر
به نهاد و خو و صورت بپدر ماند راستپسر آنست پدر را که بماند بپدر
تا جهان گم نشود، گم نشود نام و نشانپدری را که چنین داد خداوند پسر
شکر باید کند ایزد را سلطان که کندبه چنین شاه نکو رسم پسندیده سیر
گر هنر باید، هست، ار که سخا باید هستبه قیاس عدد قطره باران به شمر
ایزد از چهره او چشم بدان دور کنادخاصه امروز که امروز فزون دارد فر
ای سپندی ،منشین، خیز سپند آر سپندتا ترا سازم از این چشم گرامی مجمر
ور بدست تو کنون اخگر افروخته نیستز آتش هیبت آن شه به فروزان اخگر
چشم بد را ز چنان شاه بگردان به سپندکآفرین باد بر آن صورت نیکو منظر
نه شگفتست که از دیدن آن بار خدایمرد کم بین را بفزاید در دیده بصر
دیدی امروز ملک را تو بآن دشت فراخپیش آن موکب و آن رایت فرخ پیکر
تو نگفتی بچه ماند، نه من ایدون گفتمکه بمه ماند و مه را ز ستاره لشکر
ماه از آن گفتم کاندر لغت و لفظ عربچشمه روز بود ماده و مه باشد نر
مگرش دیدی شاهان کمر بسته گهیدیده ای هیچ شهی بسته بدین زیب کمر؟
هر که شاهنشهی وملک همیخواهد جستگو چو او باش و گرنه بشوو رنج مبر
ملک آن باشد کورا به سخن باشد دستملک آن باشد کورا به هنر باشد کر
او هنر دارد بایسته چو بایسته رواناو سخن راند پیوسته چو پیوسته درر
همه شاهان جهانرا چو همه در نگرمبندگی باید کرد از بن دندان ایدر
ایدرست آنکه همه داشتنی جم پنهانایدرست آنکه همی جست بجهد اسکندر
ایدرست آنکه همی خوانند او را طوبیایدرست آنکه همی خوانند او را کوثر
شکر ایزد را کامروز بدانجایگهمکه شهان همه گیتی را آنجاست مفر
برسد قافیه وشعر و بپایان نرسدگر بگویم که چه کرد او به بت کالنجر
تا نباشد چو گل سیب گل آذرگونتا نباشد چو گل نار گل نیلوفر
تانماند به گلاب آن عرق مرز نگوشتا نماند به می قطر بلی سیسنبر
شادمان باد و بهرکام که دارد برسادآن نکو خوی نکو منظر نیکو مخبر
شغل او با طرب و شغل عدو با غم دلبخت او روز به و بخت عدو روز بتر
همچنین عید بشادی بگذاراد هزاردر جهانداری و در دولت پیروز اختر