شمارهٔ ۲۹ - در تهنیت جشن سده و مدح وزیر گوید
گر نه آیین جهان از سر همی دیگر شودچون شب تاری همی از روز روشن تر شود
روشنایی آسمان را باشد و امشب همیروشنی بر آسمان از خاک تیره بر شود
روشنی بر آسمان زین آتش جشن سده ستکز سرای خواجه با گردون همی همسر شود
آتشی کرده ست خواجه کز فراوان معجزاتهر زمان گیرد نهادی، هر زمان دیگر شود
گاه گوهر پاش گردد گاه گوهر گون شودگاه گوهر بار گردد گاه گوهر بر شود
گاه چون زرین درخت اندر هوا سر برکشدگه چو اندر سرخ دیبا لعبت بربر شود
گاه روی از پرده زنگار گون بیرون کندگاه زیر طارم زنگارگون اندر شود
گاه چون خونخوارگان خفتان بخون اندر کشدگاه چون دوشیزگان اندر زر و زیور شود
گاه برسان یکی یاقوت گون گوهر شودگه بکردار یکی بیجاده گون مجمر شود
گاه چون دیوار برهون گرد گردد سر بسرگاه چون کاخ عقیقین بام زرین در شود
گه میان چشم نیلوفر زبانه بر زندگاه دودش گرد او چون برگ نیلوفر شود
گه فروغش بر زمین چون لاله نعمان شودگه شرارش بر هوا چون دیده عبهر شود
سیم زر اندود گردد هر چه زو گیرد فروغزر سیم اندود گردد هر چه زر اخگر شود
گاه چون در هم شکسته مغفر زرین شودگاه چون بر هم نهاده تاج پر گوهر شود
جادویی آغاز کرده ست آتش ار نه از چه روگاه پشتش روی گردد گاه پایش سر شود
گاه چون برگ رزان اندر خزان لرزان شودگاه چون باغ بهاری پر گل و پر بر شود
گه ز بالا سوی پستی باز گردد سر نگونگه ز پستی بر فروزد سوی بالا بر شود
گه معصفر پوش گردد گه طبر خون تن شودگاه دیبا باف گردد گه طرایف گر شود
گاه چون اشکال اقلیدس سر اندر سر کشدگاه چون خورشید رخشنده ضیا گستر شود
نسبتی دارد زخشم خواجه این آتش مگرکز تفش خارا همی در کوه خاکستر شود
صاحب سید وزیر خسرو لشکر شکنآنکه سهمش بر عدو هر ساعتی لشکر شود
جود لاغر گشته از دستش همی فربه شودبخل فربه گشته از جودش همی لاغر شود
بر امید آنکه صاحب بر نهد روزی بسرزر سرخ اندر دل خارا همی افسر شود
از پی آن تا ببرد حلق بدخواهان اوآهن اندر کان، بی آهنگر همی خنجر شود
ز آرزوی خاطب او ،ناتراشیده درختهر زمان اندر میان بوستان منبر شود
تا قیامت هر کجا نامش برند اندر جهاننام شاهان از بزرگی نام او چاکر شود
مهتران هفت کشور کهتران صاحبندهر کسی کو کهتر صاحب بود مهتر شود
کشوری خالی نخواهد بود از عمال اوور همیدون هفت کشور هفتصد کشور شود
مهتر دینست، وز دین گشتنش در عهد نیستهر کسی از دین بگشت اندر جهان کافر شود
نام آن لشکر بگیتی گم شود کز بهر جنگچاکری از چاکرانش پیش آن لشکر شود
گر برادی وهنر پیغمبری یابد کسیصاحب سید سزا باید که پیغمبر شود
ور شمار فضل او را دفتری سازد کسیهر چه قانون شمارست اندر آن دفتر شود
دست رادش را بدریا کی توان مانند کردکه همی دریا بپیش دست او فرغر شود
دست او ابرست و دریا را مدد باشد ز ابرنیز از دستش جهان دریای پهناور شود
آنکه اندر ژرف دریا راه برد روز وشببر امید سود ازین معبر بدان معبر شود
گر زمانی خدمت صاحب کند، بی بیم غرقگوهر اندر زیر گنجوران او بستر شود
تا وزارت را بدو شاه زمانه باز خواندزو وزارت با نبوت هر زمان همبرشود
ای خجسته پی وزیر از فر تو ایوان ملکبس نماند تا بخاور خسرو خاور شود
روم و چین صافی کند، یاران او در روم و چیننایبی فغفور گردد حاجبی قیصر شود