شمارهٔ ۲۶ - در مدح خواجه ابوبکر حصیری
ای پسر گر دل من کرد همی خواهی شاداز پس باده مرا بوسه همی باید داد
نقل با باده بود باده دهی نقل بدهدیر گاهیست که این رسم نهاد آنکه نهاد
چند گاهیست که از باده و از بوسه مرانفکندستی بیهوش و نکردستی شاد
وقت آن آمد کز باده مرا مست کنیگاه آن آمد کز بوسه مرا بدهی داد
گر همی گویی بوس از دگران نیز بخواهتو مرا از دگران برده ای، ای حور نژاد
از کران آمدی و دل بربودی ز میانهیچکس را نفتاد آنچه مرا با تو فتاد
چه فسون کردی بر من که به تو دادم دلدل چرا دادم خیره به فسون تو بباد
دل به تو دادم و دعوی کند اندر دل منخواجه سیدابوبکر که دلشاد زیاد
خواجه سید ابوبکر حصیری که به فضلدر جهان از پس بوبکر چون او مرد نزاد
در آن علم که بربست علی بر علمااو گشاده ست و جز او کس نتوانست گشاد
گر نکت گوید و از علم سخن یاد کندبا خرد مردم باید که سخن گیرد یاد
اگر او هفت سخن با تو بگوید به مثلزان تو را نکته برون آید بیش از هفتاد
سخنانش را بر دیده همی نقش کنندبه پسندان همه بصره و آن بغداد
او کند بر همه احرار دل سلطان گرماو رسد ممتحنان را بر سلطان فریاد
من یقینم که در این پنجه سال ایچ کسیدر خور نامه او نامه به کس نفرستاد
بر بساط ملک شرق ازو فاضل ترکس ننشست و کسی نیز نخواهد استاد
پیش سلطان جهان از همه بابی که بودسخن آنست که او گوید و باقی همه باد
ملک مشرق سلطان جهاندار بدوهمچنان نازد پیوسته که کسری به قباد
همه در کوشش آن باشد دایم که کندکار ویران کسان را بر سلطان آباد
ملک پرویز بچنگ آرد هر کس که زندچنگ در خواجه ما، ورچه بود چون فرهاد
ای مبارک سخنی کز سخن طرفه توراد مردان را بر سنگ بروید شمشاد
اندرین دولت صد غمگین دانم که ز غمهمه بر دست و زبان تو شد از بند آزاد
کار هر کس بطرازی و بسازی چو نگارچه بکردار نکوی و چه بدان دو کف راد
تو کسانی را استاده ای آنگه که ز بیمبر ایشان زن و فرزند نیارست استاد
وقت کردار چنینی و چو آشفته شویز آتش خشم تو چون موم گدازد پولاد
خشمگین بودن تو از پی دین باشد و بسکار و کردار تو را بر دین باشد بنیاد
مرد بیدین را از هیبت تو هش برودگر میان تو و او بادیه باشد هشتاد
جاودان زی و همین رسم و همین عادت دارخانه قرمطیان را بفکن لاد از لاد
تو تن آسای بشادی و ز ترکان بدیعکاخ تو همچو بهشت است و بهار نوشاد
تا همی خلق جهان را به جهان عید بودهرگز عیدی که بود بی تو خداوند مباد