گنج

شمارهٔ ۱۹۶ - در مدح ابو احمد محمدبن محمودبن ناصر الدین

به من باز گرد ای چو جان و جوانیکه تلخست بی‌تو مرا زندگانی
من اندر فراق تو ناچیز کردمجمال و جوانی، دریغا جوانی
دریغا تو کز پیش رویم جداییدریغا تو کز پیش چشمم نهانی
سفر کردی و راه غربت گرفتیبه راه اندر ای بت همی دیر مانی
چه گویی به تو راه جستن توانمچه گویم به من باز گشتن توانی
دل من ز مهر تو گشتن نخواهددلی دیده ای تو بدین مهربانی؟
گرفتم که من دل زِ تو برگرفتمدل من کند بی‌تو همداستانی
من از رشک قد تو دیدن نیارمسهی سرو آزاده بوستانی
ز بس کز فراق تو هر شب بگریمبگرید همی با من انسی و جانی
ترا گویم ای عاشق هجر دیدهکه از دیده هرشب همی خون چکانی
چه مویی چه گریی چه نالی چه زاریکه از ناله کردن چو نالی نوانی
چرا بر دل خسته از بهر راحتثناهای قطب المعالی نخوانی
ابو احمد آن اصل حمد و محامدمحمد، کش از خسروان نیست ثانی
همه نهمت و کام او خوب کاریهم رسم و آیین او خسروانی
جهان راهمه فتنه خویش کردهبه نیک و خصالی و شیرین زبانی
به آزادگی از همه شهریارانپدیدست همچون یقین از گمانی
زهی برخرد یافته کامگاریزهی برهنر یافته کامرانی
اگر چند از نامورتر تباریوگر چند کز بهترین خاندانی
بزرگی همی جز به دانش نجوییملکزادگان کنون را نمانی
ز فضل و هنر چیست کان تونداریز علم و ادب چیست کان توندانی
به علم و ادب پادشاه زمینیبه اصل و گهر پادشاه زمانی
پدر شهریار جهان داری و توز دست پدر شهریار جهانی
عدوی تو خواهدکه همچون توباشدبه آزاده طبعی ومردم ستانی
نگردد چو یاقوت هرگز بدخشینه سنگ سیه چون عقیق یمانی
نیاید به اندیشه از نیست هستینیاید به کوشیدن از جسم جانی
ترا نامی از مملکت حاصل آمدنکردی بدان نام بس شادمانی
بکوشی کنون تاهمی خویشتن راجز آن نام نامی دگر گسترانی
مگر عهد کردی که در هر دل ای شهز کردار نیکو نهالی نشانی
به دست سخی آزها را امیدیبه لفظ حری نکته ها را بیانی
پی نام و نانند خلق زمانهتومر خلق را مایه نام و نانی
گه مهربانی چو خرم بهاریگه خشم وکین همچو باد خزانی
اگر مر ترا از پدر امر باشدبه تدبیر هر روز شهری ستانی
به هیبت هلاک تن دشمنانیبه چهره چراغ دل دوستانی
به صید اندرون معدن ببر جوییمگر تو خداوند ببر بیانی
ز بهر تقرب قوی لشکرت راسپهر از ستاره دهد بیستگانی
سخاوت بر تو مکینست شاهاازیرا که تو مر سخارا مکانی
اگر بخل خواهد که روی تو بیندبگوش آید او را ز تو «لن ترانی »
همه ساله گوهر فشانی ز دو کفهمانا که تو ابر گوهرفشانی
به محنت همه خلق را دستگیریبه روزی همه خلق را میزبانی
ز حرص برافشاندن مال جودتبه زایر دهد هر زمان قهرمانی
نشان ده زخلقت نداده ست هرگزنشان خواه را جز به خوبی نشانی
توانگر بود بر مدیح تو مادحز علم و نکت و ز طراز معانی
الا تا که روشن ستاره ست هر شببراین آبگون روی چرخ کیانی
هوا را بودروشنی و لطیفیزمین را بود تیرگی و گرانی
تو بادی جهاندار، تااین جهان رابه بهروزی و خرمی بگذرانی
به عز اندرون ملک تو بینهایتبه ملک اندرون عز تو جاودانی
ترا عدل نوشیروانست و از توغلامانت ار تاج نوشیروانی
جز این یک قصیده که از من شنیدیهزاران قصیده شنو مهرگانی