گنج

شمارهٔ ۱۸۹ - در مدح خواجه بزرگ و عذر تفصیر خدمت

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ه۲۶ بیت
ای رسانیده مرا حشمت و جاه تو به جاهفضل و کردار تو بگرفته ز ماهی تا ماه
ای مرا سایه درگاه تو سرمایه عزوز بلاها و جفاهای جهان پشت و پناه
واجب آنستی کاین بنده دیرینه تونیستی غایب روزی و شبی زین درگاه
گاه بی زخمه به خرگاه تو بر بط زنمیتا کسی نشنودی بانگ برون از خرگاه
گاه در مجلس تو شعر بدیهه کنمیبه زمانی نهمی پیش تو بیتی پنجاه
عذرها دارم پیوسته درست و نه درستگر بخواهی همه پیش تو بگویم ،تو بخواه
دان و آگه باش ای پیشرو گوهر خویشدان و آگه باش ای محتشم مجلس شاه
اولین عذر من آنست که من مردی امدوستدار می ومعشوق و تو هستی آگاه
هر زمان تازه یکی دوست در آید زدرمهم سبک روح به فضل وهم سبک روی به جاه
دل ایشان را ناچار نگه باید داشتگویم امروز نباید که شود عیش تباه
رود می گیرم و می گویم هان تا فرداشغل فردا بین چون بیش بود سیصد راه
خدمت سلطان ناکرده و نادیده تراباد و تقصیر چنین برشوی از روی اله (؟)
چون برون آیم ازین پرسم از حال و زکردوزخی پیش من آرند پر از دود سیاه
گاه گویند فلان اشترگم کرده هویدگاه گویند فلان ترک بیفکنده کلاه
من همی گویم اشتر بر بیطار فرستاسب را بینی برکاه کن و دارنگاه
سال تا سال دین مانده ام و همچو مننداین همه بار خدایان و بزرگان سپاه
چون به ره باشم باشم به غم خانه و شهرچون به شهر آیم باشم به بسیجیدن راه
گنهان من بیچاره بدین عذر ببخشراد مردان به چنین عذر ببخشند گناه
تا نگویی که فلان بنده من بود و کنوننگذرد سوی در خانه ما ماه به ماه
من همان بنده ام و بلکه کنون بنده ترمهمچنینست و خدای از دل من هست آگاه
کودکی بودم و در خدمت تو پیر شدمورچه هستم به دل و مردی و احسان برناه
گر همی شعر نگویم نه از آنست که هستدل من بر تو و بر خدمت تو گشته تباه
جاودان شاد بزی و تن تو شاد و عزیزبه تو آراسته این مجلس و این بالش و گاه
دوستداران ترا خانه عشرت بر کاخبدسکالان ترا خانه خرم بر چاه
تو به جایی که همه ساله بود نعمت و نازدشمنان توبه جایی که نه آب ونه گیاه
دوستان را ز تو همواره همین باد که هستعز بی خواری و پاداشن بی بادافراه