گنج

شمارهٔ ۱۷۰ - در مدح ابو منصور دواتی قراتکین حاکم غرجستان

مرا دلیست که از چشم بد رسیده به جانبلای من ز دلست اینت درد بی درمان
ترا چه گویم گویم مرا چشم بدزدترا چه گویم گویم مرا ز دل بستان
گرم ز چشم ندزدی تباه گردد عیشورم ز دل نستانی نفور گردد جان
کسی که شادی دل دیدو روشنایی چشمیکی ازین دو بندهد به صد هزار جهان
پس آنکسی که مرادوست تر ز جان و دلستمرا تو گویی زو دور شو چگونه توان ؟
به اختیار کس از یار خویش دور شود ؟به روز وصل کسی آرزوکند هجران
کسی زکام دل خویشتن بتابد روی ؟کسی به بازی با دوست بشکند پیمان ؟
مرا چه گر تو نیایی زدست دوست بیابمرا چه گر تو بمانی به دست دوست بمان
من اینهمه ز طریق مطایبت گفتممگر نگویی کاین ژاژ باشد و هذیان
کسی که ژاژ دراید به درگهی نشودکه چرب گویان آنجا شوند کند زبان
مرا زدوست به هر حال دور خواهد کردهوای خدمت میر آن گزیده سلطان
وصال دوست اگر چه موافقست و خوشستوصال خدمت درگاه میر بهتر از آن
سپهبد سپه شاه شرق ابو منصورفراتگین دواتی امیر غرجستان
امیر دوست نواز و امیر خصم گدازامیر شاعر خواه و امیر زایر خوان
چو تیغ گیرد بهرام دیس شور انگیزچو جام گیرد خورشیدوار زر افشان
سرای اوگه خوان و بساط او گه بزمزمدح خوانان خالی ندید هرگز خوان
سخنوران جهان را که شعر جمع شده ستقراتگین دواتی ست اول دیوان
هنر نماید چندان که چشم خیره شودبه تیر و نیزه وزوبین و پهنه و چوگان
مقدم سپه خسروست او که به جنگزپیش هیچ سپه بر نتافته ست عنان
به روز معر که وقتی که حرب سخت شودبه تازیانه کند با مبارزان جولان
به حربگاهی کو تیغ بر کشد زنیامبه صید گاهی کوتیر بر نهد به کمان
ز ترس ناوک او شیر بفکند چنگالزبیم ضربت او پیل بفکند دندان
سیاستست مر او را که در ولایت اوپلنگ رفت نیارد مگر گشاده دهان
در این دیار به هنگام شار چندین بارپلنگ وار نمودند غرچگان عصیان
بجز به صلح و به شایستگی و خلعت و سازبه سر همی نتوانست برد با ایشان
نگاه کن که امیر جلیل تا بنشستبه جای شار به فرمان خسرو ایران
یکی از آنان کردن زراه راست بتافتکرانه کرد به مویی زطاعت و فرمان
جز آن سبک خرد شور بخت سوخته مغزکه غره کرد مر او را به خویشتن شیطان
به استواری جای وبه نامداری کوهفریفته شد و از راه راست کرد کران
چه گفت گفت مرا جایگاه برفلکستبه معدنی که همی زیر من رود کیوان
زمینیان رابا من کجا رود دیدارمرا نباشد جز با ستاره سیر وقران
بر این حصار که من باشم ایمنم که مراز هیچ خلق نخواهد رسید هیچ زیان
همی ندید که برگاه شار شیر دلیستبه تیغ شهر گشای و به تیر قلعه ستان
به حیله ساختن استاد بخردان زمینبه حرب کردن شاگرد پادشاه زمان
گشاده شاه جهان پیش او به تیغ و سپرهزار قلعه صعب و هزار شارستان
گر این حدیث سبک داشت لا جرم امروزهمی کشید به دو پا سبک دو بند گران
از آن حصار مر او را چنان فرود آوردکه بخردان جهان را شگفتی آمد از آن
به کیمیا و طلسمات میرابو منصورطلسمهای سکندر همی کند ویران
خهی گزیده و زیبا و بی بدل چو خردزهی ستوده و بی عیب و پاک چون قرآن
به رادی و به سخا وبه مردی و به هنرهمه جهان را دعویست مر ترا برهان
در این ولایت پیش از تو ای ستوده امیرکس ندید ز فضل و سخا دلیل و نشان
به روزگار تو پیدا شد و پدیدآمدسخای گم شده و فضل روی کرده نهان
زمین ز عدل تو بغداد دیگرست امروزتو چون خلیفه بغداد نایب یزدان
جوان که قادر گردد در از دست شودامیر کوته دستست و قادرست و جوان
غریب و نادر باشد جوان با پرهیزتو خویشتن ز جوانان غریب و نادر دان
چه مایه مردم کز خانمان خویش برفتفرو گذاشت ضیاع و سرای آبادان
ز ایمنی به وطن کردن اندر آمد بازبه نام عدل تو ای یادگار نوشروان
بدان امید که نانی به ایمنی بخورندغریب وار بپوشند جامه خلقان
زعدل وداد تو اندر همه ولایت کهزیان زده نشد از هیچ گرگ هیچ شبان
کنون ندانند از خرمی و خوشی عیشکه چون زیند خوش ار عدل پادشاه زمان
نه شان ز دزدان ترس و نه از مصادره بیمنه خشک ریش ز همسایه و ز هم دندان
ولایت تو ز امن ای امیر چون حرم استز خرمی وخوشی همچون روضه رضوان
همی نمایی عدل و امانت و انصافهمی فزایی فضل و سخاوت و احسان
بسا پیاده که در خدمت تو گشت سواربسا غریب که از تو به خان رسید و به مان
همه جهان ز پی نام و نان دوند همیزخدمت تو همی نام حاصل آید و نان
همیشه تا گل سوری بود به فصل بهارچنانکه نرگس مشکین بودبه وقت خزان
همیشه تا به همه جایگه پدید بودهوای تیر مهی از هوای تابستان
امیر باش و جهان را به کام خویش گذارهوای خویش بیاب و مراد خویش بران