گنج

شمارهٔ ۱۶۷ - نیز درمدح خواجه ابوبکر حصیری ندیم گوید

قافیه: ان۲۹ بیت
من پار دلی داشتم بسامانامسال دگرگون شد و دگرسان
فرمان دگر کس همی برد دلاین را چه حیل باشد و چه درمان
باری دلکی یابمی نهانینرخش چه گران باشدو چه ارزان
تا بس کنمی زین دل مخالفوین غم کنمی برد گر دل آسان
نوروز جهان چون بهشت کرده ستپر لاله و پر گل که و بیابان
چون چادر مصقول گشته صحراچون حله منقوش گشته بستان
در باغ به نوبت همی سرایدتا روز همه شب هزار دستان
مشغول شده هر کسی به شادیمن در غم دل دست شسته از جان
ای دلبر من باش یک زمانکتا مدحت خواجه برم به پایان
خورشید همه خواجگان دولتبوبکر حصیری ندیم سلطان
آن بار خدایی که در بزرگیجاییست که آنجا رسید نتوان
همزانوی شاه جهان نشستهدر مجلس و بارگاه و بر خوان
در زیر مرادش همه ولایتدر زیر ننگینش همه خراسان
سلطان که به فرمان اوست گیتیاو را چون پسر مشفق و بفرمان
هر پند کزو بشنود به مجلسبنیوشد و مویی بنگذرد زان
داند که مصالح نگاه داردوان پند بود ملک را نگهبان
زو دوست تر اندر جهان ملک رابنمای وگر نه سخن بدو مان
زین لشکر چندین به عهد خسروزو پیش که آورده بود ایمان
او را سزد امروز فخر کردنکو بود نگهدار عهد و پیمان
پاداش همی یابد از شهنشاهبر دوستی و خدمت فراوان
هستند ز نیم روز تا شبدرخدمت او مهتران ایران
و او نیز به خدمت همی شتابدمکروه جهان دور بادش از جان
ای بار خدای بلند همتمعروف به رادی و فضل و احسان
خواهنده همیشه ترا دعا گویگوینده همه ساله آفرین خوان
این عز ترا خواسته زایزدوان عمر ترا خواسته ز یزدان
جاوید زیادی به شاد کامیشادیت بر افزون و غم به نقصان
نوروز تو فرخنده و خجستهکار تو چو کردار تو بدو جهان
کردار تو نیکوتر از تعبدزیرا که نکو دینی و مسلمان
مخدوم زیادی و تو مبادیاز خدمت شاه جهان پشیمان