گنج

شمارهٔ ۱۶ - در مدح خواجه ابوبکر حصیری گوید

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: راوست۳۱ بیت
دل آن ترک نه اندر خور سیمین بر اوستسخن او نه ز جنس لب چون شکر اوست
با لب شیرین با من سخنان گوید تلخسخن تلخ نداند که نه اندر خور اوست
نه باندازه کند کار و نگویم که مکنچکنم پس که مرا جان جهان در بر اوست
از همه خلق دل من سوی او دارد میلبیهده نیست پس آن کبر که اندر سر اوست
سرو را ماند کآورده گل سوری باربینی آن سرو که خندان گل سوری بر اوست
مادرش گفت پسر زایم سرو و مه زادپس مرا این گله و مشغله با مادر اوست
آن رخ چون گل بشکفته وبالای چو سروخواجه دیده ست همانا که رهش بردر اوست
خواجه سیدبوبکر حصیری که خدایهرچه داده ست بدو، در خور او، وز در اوست
مهتر محتشمانست بحشمت نه بزاداز همه محتشمان هر که بود کهتر اوست
هر که از چاکری و خدمت او رنج بردرنج نادیده جهان چاکر و خدمتگر اوست
چاکری کردن او در شرف از میری بهورنه چون چشم همه میران بر چاکر اوست
دشمنی کردن با مرد چنو بیخردیستخرد دشمن او در سخن مضمر اوست
دشمن خواجه ببال و پر مغرور مبادکه هلاک و اجل مورچه بال و پر اوست
هر مخالف که بدو قصد کند نیست شودور مثل سعد فلکها همه از اختر اوست
آتشی دان تو خلافش را در سوزش و تفکه مثل چرخ اثیر از تف خاکستر اوست
مهر فرزندی بر خواجه فکنده ست جهانزانکه چون مادرانده خوروانده براوست
دشمن ار مهر طمع دارد ازو بیهدگیستکه جهان مادر او نیست که مادندر اوست
کس در این گیتی با دشمن او دوست مبادکاژدهاییست جهان دشمن خواجه خور اوست
او کریمیست عطا بخش و کریمی که مدامروزی خلق بدان دست ولی پرور اوست
دل او وقت عطا دادن بحریست فراخکه مه زود رو اندر طلب معبر اوست
نتوان گفت که دریای دمان را دگرستنتوان گفت که درهای دگر جز در اوست
از کریمی دل او سیر شود هرگز نهاین سرشتیست که در خلقت و در گوهر اوست
دست او همچو درختیست که چشم همه خلقببهار و بخزان برگل و برگ و بر اوست
برتن هیچکس از هیچ ستمگر نبودآن ستم کز کف بخشنده او برزر اوست
گر بکف گیرد ساغر بخروش آید زرآن خروش از کف او ناید کز ساغر اوست
هر چه در گیتی از معنی خواهند گیستنام او با صلت نیکو در دفتراوست
این عطا دادن دایم خوی پیغمبر ماستای خنک آنکس کورا خوی پیغمبر اوست
سببی باید تا فخر توان کرد بدانرادی و فخرو بزرگی سبب مفخر اوست
مخبری باید بر منظر پاکیزه گواهمخبری در خور منظر بجهان مخبر اوست
همه خوبی و نکویی بود او را ز خدایوین رهی را که ستایشگر و مدحتگر اوست
عید او فرخ و او شاد بفرخنده بتیکه گه استاده می اندر کف و گه در بر اوست