شمارهٔ ۱۵۴ - در مدح سلطان مسعود و فتوحات او و کشتن او شیر را
بدان خوشی و بدان نیکویی لب و دنداناگر به جان بتوانی خرید نیست گران
لب چنان را غازی به سیم و زر بفروختعجبتر از دل غازی دلی بُوَد به جهان؟
لطیفهایست در آن لب چنانکه نتوان گفتاگر دلم دهدی خلق را نمایم آن
گمان برم که همی بوسه ریخت خواهد از اوچو در سخن شود آن آفتاب ترکستان
اگر نه از قبل شرم آن نگارستیز بوسه ندهمی او را به هیچ وقت امان
وگر هزار دلستی مرا چنانکه یکیهمی فدا کنمی پیش آن لب و دندان
هزار سال ملامت کشیدن از پی اوتوان و زان بت روزی جدا شدن نتوان
مرا که خواهد گفتن که دوست را منوازکه گفت خواهد معشوق را مخواه و مخوان
عزیزتر ز همه خلق یار نیک بودولی عزیزتر از یار خدمت سلطان
خدایگان مهان خسرو جهان مسعودکه روزگارش مسعود باد و بخت جوان
خدایگانی کو را هزار بنده سزدچو کیقباد و چو کیخسرو و چو نوشروان
ز ملک گیتی یک نیمه یافت او ز پدردگر گرفته به شمشیر و تیر و گرز و کمان
و گر به کنجی یکپاره ناگرفته بماندهم از شمار گرفته است، ناگرفته مدان
به نامه راست شود، نامه کرد باید و بسبه تیغ کار نگردد درست و با سر و جان
شد آن زمان که به شمشیر کار باید کردکنون به نامه همی کرد باید و به زبان
گه سماع و شراب است و گاه لهو و طربگه نهادن گنج و گه نهادن خوان
مگر به صید و به چوگان زدن رود پس از اینز بهر گشتن صحرا و دیدن میدان
وگر نه در همه عالم کسی نماند که اوگذشت خواهد ازین طاعت و ازین فرمان
ملوک را همه بیمال کرد و دل بشکستبر آنچه کرد سر خسروان به سر جاهان
گزاف داری چندان هزار مرد دلیرکه شوخوار به جنگ شه آمدند چنان
دلاورانی پر حیله از سپاه عراقمبارزانی بگزیده از که گیلان
ز پای تا سر در آهن زدوده چو تیغگرفته تیغ به دست و دودست شُسته ز جان
ز کوه آهن و کوه سپر گرفته پناهوزین دو کوه قوی چون ستاره خشت روان
ملک در آمد و با لشکری کم از دو هزارهمه بد اسپه و خالی ز خود و از خفتان
چو روی کرد بدان کوه و آن سپاه بدیدندید کوه و سپه را ز هیچگونه کران
ز پای تا سر که مرد کارزاری دیدبه کارزار ملک عهد بسته و پیمان
خدایگان جهان روی را به لشکر کردبه شرم گفت به لشکر که ای جوانمردان
پدر مرا و شما را بدین زمین بگذاشتجدا فکند مرا با شما ز خان و ز مان
نه ساز داد که از بهر خویش سازم ملکنه خواسته که به جای شما کنم احسان
به نام نیک از اینجا روان شدن بهترکه باز گشتن نزد پدر به دیگر سان
دگر کز اینجا تا جای ما رهیست درازز راست وز چپ ما دشمنان و ما به میان
بدین ره اندر چندان که مرد سیر شودنه زاد یابد مرد هزیمتی و نه نان
چنان کنید که مردان شیرمرد کنندبه هیچگونه متابید ازین نبرد عنان
اگر مراد برآید چنان کنم که شمابه مال و ملک شوید از میان خلق نشان
زیان رسید شما را ز بهر من بسیارچنان کنم که فرامُش کنید نامِ زیان
همه سپاه نهادند رویها به زمینوز آنچه شاه جهان گفت چشمها گریان
بهجمله گفتند ای شهریار روزافزونخدایگان بلند اختر بلند مکان
که در سپه که چو تو میر پیش جنگ بوداگر ز پیل بترسد بر او بود تاوان
چنان کنیم کنون روی کوه را که شودز خون دشمن تو پر شقایق نعمان
خدایگان جهان چون جوابها بشنودبخواست نیزه و توفیق خواست از یزدان
میان آن سپه اندر فتاد چون که فتدمیان گور و میان گوزن شیر ژیان
همی گرفت به دست و همی فکند به پایجز این که کرد و چه دانست رستم دستان
به یک زمان سپه بیکرانه را بشکستشکستگان را بگرفت و جمله داد امان
خبر شنید که شیری به راه دید کسیز جنگ روی بدان صید کرد هم به زمان
بدان بزرگی جنگ و بدان بزرگی فتحبکرد و شیر بکشت اینت قدرت و امکان
ازین نکوتر و مردانهتر فراوان کردبه پای قلعهٔ غور و به کوه غرجستان
خدای ناصر او باد و روزگار معینملوک بنده و چاکر به آشکار و نهان