گنج

شمارهٔ ۱۵۱ - نیز در مدح امیر یوسف بن ناصر الدین گوید

تا پرنیان سبز بورن کرد بوستانبا مصمت سپید همی گردد آسمان
تابرگ همچو غیبه زنگار خورده شدچون جوشن زدوده شد آب اندر آبدان
تا شنبلید زرد پدید آمده ست، گشتنیلوفر کبود بآب اندرون نهان
تا بر گرفت قافله از باغ عندلیبزاغ سیه بباغ در آورد کاروان
از برگ چون صحیفه بنوشته شد زمینو زابر چون صلایه سیمین شد آسمان
رزبان ز بچگان رزان باز کرد پوستبی آنکه بچگان رزانرا رسد زیان
باد خزان بجام مناقب (؟) کشید زرنامهربانی از چه قبل کرد مهرگان
باد خزان از آب کند تخته بلوردیبای زربفت در آرد ز پرنیان
بر صحن چشمها کند از سروهای سبزوز مهرهای مینا دینار گون دهان
در زیر شاخه های درختان میان باغدینار توده توده کند پیش باغبان
من زین خزان بشکرم کاین مهرگان اوستوز من امیر مدح نیوشد به مهرگان
میر جلیل سید یوسف کجا به فضلپیداست همچو روز سپید اندر این جهان
نیکو دل و نکو نیتست و نکو سخنخوش عادتست وطبع خوش او را و خوش زبان
از طبع و حلم اوست هوا و زمین مگرورنه چرا هوا سبکست و زمین گران
ای صورت تو بر فلک رادی آفتابوی عادت تو برتن آزادگی روان
در هستی خدای گروهی گمان کنندوندر سخاوت تو نکرده ست کس گمان
جودست قهر گنج و ترا قهرمان هم اوستبرگنج خویش کس نکند قهر قهرمان
از بس ستم که جودتو برگنج تو کندگنج تو هر زمان کنداز جود تو فغان
از مردمی میان جهان داستان شدیجزداستان خویش دگر داستان مخوان
بس کس که در زمین ملکا خانمان نداشتاز خدمت خجسته تو شد به خانمان
من بنده را بتهنیت خدمت تو شاههر روز نامه دگر آید ز سیستان
جزمر ترا بخدمت اگر تن دو تا کنمچون تار عنکبوت مرا بگسلد میان
شاها بصد زبان نتوان مر ترا ستودبنده ترا چگونه ستاید بیک زبان
ای کاشکی که هر مو گردد زبان مراتا مدح تو طلب کنمی ازیکان یکان
از خدمت تو فخر و هم از خدمت تو جاهاز خدمت تو نام و هم از خدمت تو نان
ای یاد گار ناصر دین خدای و دیناز تو چنانکه بنده همه ساله شادمان
ز اندازه بیش فضل و هنر داری ای امیروآگه شده ست از هنر تو خدایگان
فرمان شاه باید اکنون همی که رووز بهر خویش را ز عدو کشوری ستان
تا ما بهفت ماه دگر خیمه ها زنیمپیش سرای پرده تو گرد قیروان
کز بیم ناوک تو بمغرب بروز وشباندر تن عدو بهراسد همی روان
تیع تو ترجمان اجل گشت خصم راخصمت سخن ز حلق نیوشد بترجمان
گرجان کشته گرد کشنده کند طوافبس جان که در طواف بود گرد آستان
روزیکه تو بجنگ شوی روی تیغ توباغی کند پر از گل سوری و ارغوان
تیرت مگر که بر دل خصم تو عاشقستکاندر جهد بسینه خصم تو هر زمان
تا نرگس شکفته نماید ترا بچشمچون شش ستاره گرد مه و مه در آن میان
تا چون سمن سپید بود برگ نسترنچون شنبلید زرد بود برگ زعفران
فرخنده باد روز تو و دولتت قرینپاینده باد عمر تو و بخت تو جوان
سال تو فر خجسته و ایام تو سعیدعمر تو بیکرانه وعز تو جاودان
این مهرگان به شادی بگذار و همچنینصد مهرگان بکام دل خویش بگذران