شمارهٔ ۱۲۹ - در مدح یمین الدولة و امین الملة محمود بن ناصرالدین
بزرگی و شرف و قدر و جاه و بخت جواننیابد ایچکسی جز بمدحت سلطان
یمین دولت ابوالقاسم آفتاب ملکوکامین ملت محمود پادشاه جهان
خدایگانی کاندر جهان بدین و بدادشناخته ست چو بوبکر و عمر و عثمان
حدیث او همه از ایزد و پیمبر بودبه جد و هزل و بدو نیک و آشکار و نهان
همه بزرگان حال از منجمان پرسندخدایگان زمانه ز مصحف، قرآن
ازین بودکه به هر جایگه که روی نهدهمی رود ز پی او عنایت یزدان
پیمبران را زان پیش معجزات نبودکه شاه دارد و این سخت روشنست و عیان
بر آب جیحون پل بستن و گذاره شدنبزرگ معجزه ای باشد و قوی برهان
گروهی از حکما در حدیث اسکندربشک شدند و بسی رفتشان سخن بزبان
که او ز جمله پیغمبران ایزد بودخدای داند کاین درست بود یا بهتان
سکندر آنگه کز چین همی فرود آمدبماند برلب جیحون سه ماه تابستان
بدان نیت که برآن رود پل تواند بستهمی نشست و در آن کاربست جان و روان
هزارحیله فزون کرد و آب دست نداددر آن حدیث فرو ماند عاجز و حیران
ملک بوقتی کز آب رود جیحون بودچو آسمان که مر او را پدید نیست کران
بر آب جیحون در هفته ای یکی پل بستچنانکه گفتی کز دیر باز بودچنان
زهی مظفر پیروز بخت روز افزونزهی موحد پاکیزه دین یزدان دان
بدین پاک و دل نیک و اعتقاد درستخدای داد ترا بر همه جهان فرمان
ز روم تا در قنوج هیچ شاه نماندکه طاعت تو پذیرفته نیست چون ایمان
که یارد آمد پیش تو از ملوک بجنگکه یارد آورد اندر تو ای ملک عصیان
خدایگانا حال تو زان گذشت که توسپه کشی زفلان جایگه بسوی فلان
کسی ندانم کو را توان آن باشدکه با تو یارد بستن به کار زار میان
گمان مبر که ترا هیچ شاه پیش آیداگر بگردی گیتی همه کران به کران
زپادشاهان کس را دل مصاف تو نیستکه هیبت تو بزرگست و لشکر توگران
گریختن ز تو ای شه ملوک را ظفرستوگرچه پیشرو آن ظفر بود خذلان
علی تگین را کز پیش تو ملک بگریختهزار عزل همان بود و صد هزار همان
وگردل از زن و فرزند نازنین برداشتبدان دو کار نبود از خرد برو تاوان
چه بود گر زن و فرزند راز پس کرده ستببرد جان و ازین هردو بیش باشد جان
چرا که ازدل و از عادت تو آگه بودکه از تو شان نرسد هیچ رنج و هیچ زیان
دگر که گر پسرش را بگیری و ببریعزیز باشد و ایمن بر تو چون مهمان
ز خرگه کهن وخورد خام و پوشش بدفتد به رومی و خورد خوش ونگارستان
علی تگین را آنجا پدید آمده گیراگر بداند کو را بود بر تو امان
به هر شمار قدر خان از و فزونتر بوددر این سخن نه همانا که کس بود بگمان
بجاه و منزلت و قدر تا جهان بوده ستندیده خان چو قدر خان زمین ترکستان
ز چین و ما چین تا روم و روس و تاسقلابهمه ولایت خان ست و زیر طاعت خان
سلیح بیشست او را ز برگهای درختسپه فزونست او را ز قطره باران
چواز تو یافت امان همچو بندگان مطیعبطاعت آمد همچون فلان و چون بهمان
تو نیز با او آن کردی از کرم که نکردبجای هیچکسی هیچ شه بهیچ زمان
دلیر کردی او را بخدمت و بسخنعزیز کردی اورا بمجلس و میدان
به خواب دیده نبود او که با تو یارد زدچو حاجبان تو و بندگان تو چوگان
بزرگیی چه بود بیش ازین قدرخان راکه با تو همچو ندیمان تو نشست به خوان
بر آسمان سرخان برشد ای ملک ز شرفچو اسب خان اجل خواست حاجب از ایوان
بدان کرامت کانجا بجای او کردیسزد که شکر تو گوید به صد هزار زبان
خدای داند و تو کآنچه هم بدو دادیزپیل و فرش و زر و سیم و جامه الوان
به قدر صد یک از آن مال تا هزاران سالنه در بزاید در بحر و نه زر اندرکان
اگر نهاد سر خدمت تو روی نهادز هدیه های تو بسیار گنج آبادان
ولیکن ار چه فراوان عطا بدو دادیپدید نامد در هیچ گنج تو نقصان
بگنجت اندر نقصان کجا پدید آیدکه باشد او را همسایه کوه زر رویان
کسی که خدمت تو کردو طاعت تو گزیدچنین نمایی با او چنین کنی احسان
بر این نهاد نبوده ست حال و سنت کسجهانیان همه زین آگهند پیر و جوان
خلاف کردن تو خلق را مبارک نیستبر این هزار دلیلیست و صد هزار نشان
زوال ملک ز پیمان شکستن تو بودکسی مباد کو با تو بشکند پیمان
درخت هم به بهار ار خلاف تو طلبدصبا برو هم از آنسان گذر کند که خزان
ور از خلاف تو پولاد سخت یاد کندبر او خدای کند خاک نرم را سوهان
شگفتم آید از آن کو ترا خلاف کندهمه خلاف بود کار مردم نادان
چه گوید و چه گمانی برد که خار درشتچه کرد خواهد با آتش زبانه زنان
زیان بستان بیش از زیان ابر بودچه خشم گیرد با ابر بیهده بستان
کسی که دید که تو با مخالفان چه کنیچرا دهد بخلاف تو بر گزافه عنان
ترا خدای بر اعدای تو مظفر کردچنانکه کرد به سیصد هزار فتح ضمان
همیشه تابسر خطبه ها بود تحمیدهمیشه تا زبر نامه ها بود عنوان
همیشه تا بود اندر زمین ما اسلامهمیشه تا بود اندر میان ما فرقان
جهان تو دارو جهانبان تو باش و فتح تو کنظفر تو یاب و ولایت تو گیر و کام تو ران
مخالفانرا یک یک ببند و چاه افکنموافقان را نونوبتخت وتاج رسان
چنانکه رسم تو و خوی تست و عادت تستبهر مه اندر شهری ز دشمنی بستان