گنج

شمارهٔ ۱۱۵ - در مدح سلطان محمد بن محمود غزنوی

دوش تا اول سپیده باممی همی خورد می به رطل و به جام
با سماعی که از حلاوت بودمرغ را پایدام ودل را دام
با بتانی که می ندانم گفتکه از ایشان هوای من به کدام
همه با جعدهای مشکین بویهمه با زلفهای غالیه فام
گرهی را نشانده بودم پیشبرنهاده به دست جام مدام
گرهی رابپای تا همه شبکارمی را همی دهنده نظام
ز ایستاده به رشک سرو سهیوز نشسته به درد ماه تمام
حال ازینگونه بود در همه شبزین کس آگه نبود، تا گه بام
چون چنین بودپس چرا گفتمقصه خویش پیش شاه انام
شاه گیتی محمد محمودزینت ملک ومفخر ایام
آنکه دولت بدو گرفت قرارآنکه گیتی بدو گرفت قوام
دولت او را به ملک داده نویدوآمده تازه روی و خوش بخرام
همه امیدها بدوست قویخاصه امید آنکه جوید نام
میر ما را خوییست، چون خوی که ؟چون خوی مصطفی علیه سلام
در عطا دادن و سخاست مقیمدر کریمی و مردمیست مدام
از بخیلی چنان کند پرهیزکه خردمند پارسا ز حرام
تا بود ممکن و تواند کردنکند جز به کار خیر قیام
سالی از خویشتن خجل باشدگر کسی را به حق دهد دشنام
خشم ز انسان فرو خوردکه خوردمردم گرسنه شراب و طعام
گر مثل خصم را بیازاردخویشتن را خجل کندبه ملام
عاشق مردمی و نیکخوییستدشمن فعل زشت وخوی لئام
تازه رویی و راد مردی وشرمباز یابی ازو بهر هنگام
گر تکلف کندکه این نکندباز ازین راه بر گذارد گام
هر کجا گرم گشت، با خوی اوراد مردی برون دمد ز مسام
هیچ مرد تمام وپخته نگفتکه ازو هیچ کاری آمد خام
لاجرم هر چه در جهان فراخشیر مردست و رادمرد تمام
همه چون من فدای میر منندهمه از بهر او زنند حسام
جاودان شاد بادو در همه وقتناصرش ذوالجلال و الاکرام
کاخ او پر بتان آهو چشمباغ او پر بتان کبک خرام
در همه شغلها که دست بردنیکش آغاز و نیکتر انجام
عید قربان بر او مبارک بادهم بر آنسان که بودعید صیام