گنج

شمارهٔ ۱۰۵ - در ذکر شکارگاه و شکار کردن سلطان محمود غزنوی گوید

خدایگان جهان خسرو بزرگ اورنگبر آوردندهٔ نام و فرو برندهٔ ننگ
شَهِ ستوده به نام و شه ستوده به خویشهِ ستوده به بزم و شهِ ستوده به جنگ
چو آفتاب سر از کوه باختر بر زدبخواست باده و سوی شکار کرد آهنگ
به کوه بر شد و اندر نهاله گه بنشستفیلک پیش بزه کرده نیم چرخ به چنگ
همی کشید به نام رسول سخت کمانهمی گشاد به نام خدای تیر خدنگ
ز بیم تیرش که گشت بر پلنگان چاهز بیم یوزش هامون بر آهوان شد تنگ
همی ربود چو باد از درخت برگ درختبه ناوک از سر نخجیر شاخ‌های چو سنگ
به تیر کرد چو پشت پلنگ و پهلوی گورپر از نشان سیه پشت غرم و پهلوی رنگ
نهاله گاه به خوشی چو لاله زاری گشتز خون سینه رنگ و ز خون چشم پلنگ
بزرگوار شاهنشها که خسرو ماستبه خوی خوب و به نام ستوده و اورنگ
چنین شکار هم او را سزد که روز شکارشکاری آرند او را همی ز صد فرسنگ
گهِ شکار فرود آرد و برون آردز کوه تند پلنگ و ز آب ژرف نهنگ
به گاه کوشش بستاند و فرو ستردز دست شیران زور و ز روی گردان رنگ
چو گاه سنگ بود سنگ او ندارد کوهوگرچه کوه بر ما شناخته‌ست به سنگ
به گاه تیزی پایاب او ندارد باداگرچه باد به روزی شود ز روم به زنگ
بسا شها که نباشد به هیچ‌گونه پدیددرنگ او ز شتاب و شتاب او ز درنگ
ز دشمنان زبردست چیره خانه خویشنگاه داشت نداند به چاره و نیرنگ
ز بیدلی و بی‌دانشی به لشکر خویشهم از پیاده هراسان بود هم از سرهنگ
وگر به جنگ نیاز آیدش بدان کوشدکه گاه جستن ز آنجا چگونه سازد رنگ
خدایگان جهان آنکه جود او بزدودز روی مهتری و رادی و بزرگی زنگ
همه دل است و همه زهره و همه مردیهمه هُش است و همه دانش و همه فرهنگ
ز کوه گیلان او راست تا بدان سوی ریوز آب خوارزم او راست تا بدان سوی گنگ
در این میانه فزون دارد از هزار کلاتبه هر یک اندر دینار تنگ‌ها بر تنگ
همه به تیغ گرفته‌ست و از شهان ستده‌ستشهان بادل جنگ آور و به هوش و به هنگ
هزار باره گفته‌ست به ز بارهٔ ارگهزار شهر گشاده‌ست مه ز شهر زرنگ
به پردلی و به مردی همه نگه داردنگاه داشتنی ساخته چو ساخته چنگ
امیدوار مر او را بر آن نهادستیکه آب جوید از خامه ریگ و شهد از سنگ
بزرگتر زو گر در جهان شهی بودیبر اسب کینهٔ او بر کشیده بودی تنگ
بسا کسا که به امید آنکه به یابدشکر ز دست بیفکند و برگرفت شرنگ
که یارد آنجا رفتن مگر کسی که کندپسند برگه شاهنشهی چه ارژنگ
شهان کلنگ دلانند و شاه باز دل استبه جنگ باز نیاید به هیچ گونه کلنگ
وگر بیاید زآن گونه باز باید گشتکه خان ز دشت کتر پشت گوژ و روی آژنگ
همیشه تاز درخت سمن نروید گلبرون نیاید از شاخ نارون نارنگ
همیشه تا به زبان گشاده از دل پاکسخن نگوید همچون تو و چو من سترنگ
خدایگان جهان شاد کام و کام رواکمینه چاکر بر درگهش دو صد هوشنگ
به کاخش اندر بزم و به دستش اندر جامبه جامش اندر گلگون میی به گونهٔ زنگ