گنج

شمارهٔ ۷ - نقل از سفینه فرخ

ای غمت برده شادمانی منبی تو تلخ است زندگانی من
به سر تو که با تو نتوان گفتصفت رنج و ناتوانی من
از جوانی و حسن خویش بترسرحم کن بر من و جوانی من
آن خود دان مرا که جمله توییآشکارایی و نهانی من
چه بود گر دمی ز روی کمردل در آری به مهربانی من
حاصل آید چو حاضر آیی تومایهٔ عمر جاودانی من
 فلکی روز و شب همی‌گویدکز غم توست شادمانی من