گنج

شمارهٔ ۳۲ - قصیده

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اداری۲۶ بیت
نه مهر من طلبی نه سر وفا داریچو دوستدار توأم دشمنم چرا داری
به دست مهر تو جانم اسیر شد، شایدبه بند هجر دلم چند مبتلا داری
به غمزه خون دلم ریختی روا باشدبه بوسه وجه چنان چند خونبها داری
مرا ندیده کنی چون گذر کنی بر منتو را نگویم و دانم که سر کجا داری
منم که از دل و جان دوست تر تو را دارمتوئی که از همگان خوارتر مرا داری
مرا نشاید گر در وفا ندارم پایتو را مباح بود گر سر جفا داری
ولیک صعب تغابن بود که با چو منیوفا نداری و با یار ناسزا داری
میان نیک و بد و کفر و دین و درد و ستمز حکم قاطع خود خط استوا داری
برون جهد ز خم چرخ مرکبت گه سیرگر از عنانش یک لحظه دست وا داری
زهی خجسته کمیتی که زیر ران ملکسیاحت قدر و سرعت قضا داری
اگر رهات کند شه زمین ساکن رابه باد سیر چو بر آب آسیا داری
ز کهربا ببرد خاصیت به قوت تواگر تو کاهی در جنب کهربا داری
اجل ز لقمه لطف تو ممتلی ماندگرش ز شربت شمشیر ناشتا داری
خدای ملک جهان بر تو ختم خواهد کردکه در کمال هنر حد منتها داری
بسی سوار ز شمشیر خود فنا کردیبسی دلیر به زندان خود نوا داری
مخالف از تو کجا جان برد که روز مصافظفر به پیش رخ و فتح بر قفا داری
به فتح ها و ظفرها که کرده در دینفرشتگان سما را بر آن گوا داری
کنون سزاست که این نصرت مبارک راطراز جمله ظفرها و فتح ها داری
سعادت تو چنان باد کز خدای جهانهزار فتح به سالی چنین عطا داری
رسید عید، به عادت طرب کن و می خورکه ملک بی خلل و عمر بی فنا داری
منم عطای تو را بنده و یقین دانمکه در ستایش خویشم سخن روا داری
چه احتشام بود بیش ازین که در ساعتبه چشم لطف نظر بر من گدا داری
خدایا با ظفر و فتح و قهر خصم تو رابقا دهاد دو چندان که تو هوا داری
به طول و عرض چنان باد ملک تو که دروچو مصر و شام دو صد شهر و روستا داری
به حد غرب سر مرز اندلس گیریبه سوی شرق خط ملک تا ختا داری
قرار و قاعده ملک چون ترازو راستبرای عالی لا زال عالیا داری