گنج

شمارهٔ ۱۸ - در مدح سلطان یعقوب

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ارمشک۳۲ بیت
گل شکفت و لاله هم وا کرد از طومار مشکمی زند باز از ریاحین جوش در گلزار مشک
صحن بستان گشت چون آیینه از آب رواناز خط ریحان بر آوردست چون زنگار مشک
هست هر بیخ بنفشه نافه و هر غنچه اشکرد بهر امتحان بیرون ز نوک خار مشک
آهوی چینست پنداری صبا در لاله زارکز وی افتد هر طرف در گرمی رفتار مشک
در حریم بوستان گر شکل آهویی کشندلاله اش خون بخشد و برگ گلش از خار مشک
از گل نمدیده بویی بس عجب دلکش رسیدبر گلاب خود مگر زد ابر گوهر بار مشک
از چنین آب و هوای مشکبو نبود عجبگر شود خاک سیه در کلبه ی فخار مشک
باده خوشبوی و دماغ ما ازان خوشبوی ترکرده گویا ساقی مشکین نفس در کار مشک
لاله دارم عطر ساغر گر نباشد گو مباشهست لای باده در پیمانه ی خمار مشک
دوش در مجلس بیاد خط ساقی هر نفسبا زبان حال می کرد این غزل تکرار مشک
ای خطت ریحان و خالت لاله و رخسار مشکنرگست آهوی چین و آن مردم خونخوار مشک
صبحدم دامن کشان بگذشتی و بر بوی توساخت عاشق را ز خواب بیخودی بیدار مشک
بسکه داری هر نفس در سینه ی تنگم گدازگشته از بویت سویدای دل افگار مشک
مشک چین در نافه پندارد که دارد رنگ و بوزلف بگشا تا بدرد نافه ی پندار مشک
مستم از بوی تو گویا نقشبند صورتتریخت بر گلبرگ تر در گردش پرگار مشک
باد نوروزی گشاد از نافه های چین گرهتا ببزم حضرت خاقان کند ایثار مشک
گلبن گلزار دین یعقوب سلطان کز شرفخاک پای اوست در چشم اولوالابصار مشک
آنکه از فیض نسیم لطف او هر نوبهارچوب بید آرد بطرف گلستانش بار مشک
تا بوصف خلق او شمع معنبر زد نفساز زبان می باردش در گرمی گفتار مشک
از نسیم لطف و تا قهر او شاید اگرگل شود خون، خون شود در طبله ی عطار مشک
در هوای زلف مهرویانش از راه ختاشکل گردانیده می آید قلندر وار مشک
ای ترا در ساغر عشرت لب ساقی شرابدر کف مشکل گشایت عقد زلف یار مشک
روز گلگشت تو عطر آمیز می آید نسیمبسکه می ریزد همای چترت از منقار مشک
تیغ بندان ترا هر یک بود روز شکارسنگ آتش برگ لعل و دود در کهسار مشک
پای بازت گر شود آلوده از خون غزالگردد آن خون از شمیم بهله ی بلغار مشک
در دل پر زخم مجروحان پیکان خورده اتمی برد هر دم شبیخونی زهی عیار مشک
آهوی فکرم بسیر لاله زار مدح توخورد صد پی خون دل تا ماند ازو آثار مشک
بوی این معنی دلم از گلشن مدح تو یافتورنه هرگز نافه یی را نبود این مقدار مشک
در دعایت ختم شد شاید که از روی شرفآب سازند از برای ثبت این اشعار مشک
خسروا اندیشه از طبع لطیفت داشتمورنه می آمیختم در این ورق بسیار مشک
تا به رفتن هر شب آهوی جهان پیمای روزافگند در لاله زار گنبد دوار مشک
جام می در دست و زلف ساقیت در چنگ بادتا کشد از خط شب بر صفحه ی گلنار مشک