گنج

بخش ۷ - بقعه اسرارانگیز

۱۶ بیت
برسیدم ز پس چند قدم بر دره‌ایوندر آن دره عیان، بقعه چون مقبره‌ای
چار دیواری و یک چار وجب پنجره‌ایشدم اندر، به چنین مقبره نادره‌ای
دیدم اندرش شگفت آر یکی منظره‌ای
پیش شمعی است یکی توده سیاهبرده در گوشه آن بقعه پناه
پیش خود گفتم: این توده، سیه انبانی استیا پر از توشه، سیه کیسه از چوپانی است
دست بردم نگرم، جامه در آن یا نانی استدیدم این هر دو، نه، کالبد بی‌جانی است
گفتم: این نعش یکی جلد سیه حیوانی است
دیدمش حیوان نه، نعش زنی استجلد هم جلد نه، تیره کفنی است
دیدن مرده به تاریک شب اندر صحرایمرده تنها را، وحشت نگذارد تنهای
خشک از حیرت و از بیم شدم بر سر جایدست برداشتم از گشتن و گشتم بی پای
حیرت افزاست که این نعش در این تیره سرای
بهتر از شمع، رخش می‌افروختشمع از رشک رخ او می‌سوخت
چهر سیمینش ز بس پنجه غم بفشردهچو یکی غنچه که در تازه گلی پژمرده
نوجوان مرده، تو گوئی که جوانش مردهبس که اندوه جوانمرگی خود را خورده
من در این منظره، از فرط عجب آزرده
ناگهان یا که وی آوازی دادیا خیالات مرا بازی داد: