بخش ۱۰ - در پایان داستان
آتشین طبع تو عشقی که روانست چو آبرخ دوشیزه فکر از چه فکنده است نقاب
در حجاب است سخن گرچه بود ضد حجاببس خرابی ز حجاب است که ناید به حساب
تو سزد بر دگران بدهی درسسخن آزاد بگو هیچ مترس
شرم چه؟ مرد یکی، بنده و زن یک بندهزن چه کردست که از مرد شود شرمنده؟
چیست این چادر و روبنده نازیبنده؟گر کفن نیست بگو چیست پس از این روبنده؟
مرده باد آنکه زنان، زنده به گور افکنده
به جز از مذهب هر کس باشدسخن اینجای، دگر بس باشد
با من ار یک دو سه گوینده، هم آواز شودکم کم این زمزمه، در جامعه آغاز شود
با همین زمزمه ها، روی زنان باز شودزن کند جامه شرم آر و سرافراز شود
لذت زندگی از جامعه احراز شود
ور نه تا زن به کفن سربرده:نیمی از ملت ایران مرده!!