بخش ۳ - تابلوی دوم: روز مرگ مریم
دو ماه رفته ز پاییز و برگها همه زردفضای شمران، از باد مهرگان، پر گرد
هوای «دربند» از قرب ماه آذر سردپس از جوانی پیری بود چه باید کرد؟
بهار سبز به پاییز زرد شد منجر
به تازه اول روز است و آفتاب به نازفکنده در بن اشجار، سایههای دراز
روان به روی زمین، برگها ز باد ایازبه جای آن شبیام، بر فراز سنگی باز
نشستهام من و از وضع روزگار پکر
شعاع کماثر آفتاب افسردهگیاهها همگی خشک و زرد و پژمرده
تمام مرغان، سر به زیر بالها بردهبساط حسن طبیعت، همه به هم خورده
به سان بیرق خم، سرو آیدم به نظر
به جای آنکه نشینند، مرغهای قشنگبه روی شاخهٔ گل، خفتهاند بر سرِ سنگ
تمام درهٔ دربند، زعفرانیرنگز قال و قیل بسی زاغهای زشتآهنگ
شدست بیشه، پر از بانگ غلغل منکر
نحیف و خشک شده، سبزههای نو رستهکلاغ روی درختان خشک بنشسته
ز هر درخت، بسی شاخه باد بشکستهصفا ز خطهٔ ییلاق، رخت بربسته
ز کوهپایه همی خرمی، نموده سفر
بهار هرچه نشاطآور و خوش و زیباستبه عکس پاییز افسرده است و غمافزاست
همین کتیبهای از بیوفایی دنیاستاز این معامله ناپایداریاش پیداست
که هرچه سازد اول کند خراب آخر
به یاد آن شب مه افتی گر در این ایامگذشته زان شب مهتاب پنج ماه تمام
خبر ز مریم اگر پرسی دختر ناکامبه جای که شبیش اوفتاده است آرام
ولی سراپا پیچیده است آن پیکر
به یک سفید کتانی، ز فرق تا به قدمچو تازه غنچه به پیچیده پیکرش محکم
بکندهاند یکی گور و قامتِ مریمبخفته است در آن تیره خوابگاه عدم
هنوز سنگ ننهشتند، روی آن دلبر
نشسته بر لب آن گور، پیرمردی زارفشاند اشک همی، روی خاکهای مزار
ولی عیان بُوَد از آن دو دیدهٔ خونبارکه با زمانه گرفت است کشتی بسیار
جبینش از ستم روزگار، پر ز اثر
به گور، خاک همی ریزد، او ولی کم کمتو گو که میل ندارد، به زیر گل مریم:
نهان شود، پدر مریم است، این آدمبعید نیست تو نشناسیاش، اگر من هم!
گرفتهام همی الساعه زین قضیه خبر:
خمیده پشت، زنی پیر، لندلندکناندو سه دقیقه پیش آمد و نمود فغان
که صد هزاران لعنت به مردم تهرانسپس نگاهی بر من نمود و گشت روان
بدو بگفتم از من چه دیدهای مادر
ازین سوال من آن پیرزن به حرف آمدکه من ز مردم تهران ندیدهام جز بد
ز فرط خشم همی زد به روی خاک لگدگهی پیاپی سیلی به روی خود میزد
همی بگفتم آخر بگو چه گشته مگر
جواب داد که: ما مردمان شمرانیز دست رفتیم آخر، ز دست تهرانی
از این میان، یکی آن پیرمرد دهقانیببین به گور نهد، دخترش به پنهانی
تو مُطلِع نهای از ماجرای این دختر!
همین که گفت چنین، من که تا به آن هنگامخبر نبودم، که آن مردکِ سیهایام
به روی خاک، چه کاری همی دهد انجام؟نظر نمودم و دیدم که دختری ناکام
به زیر خاک سیه می رود به دست پدر!
خلاصه آنچه که، آن پیرزن بیان بنمودکه نام این زن ناکام مرده، مریم بود
چنان بسوخت دلم، کز سرم برآمد دوددهان سپس، پی و دنبالهٔ سخن بگشود
که این به گور جوان رفتهٔ سیهاختر:
چراغ روشن در بند بود، این مهوشدلم گرفته ز خاموش گشتنش آتش
به تازه بود جوان مرده، هیجده سالشقشنگ و باادب و خانهدار و زحمتکش
نصیب خاک شد، آن پنجههای پر ز هنر!
ندانی آنکه به صورت، چقدر بُد زیبا؟ندانی آنکه به قامت، چگونه بُد رعنا؟
کنون که مرده و دادست عمر خود به شماخلاصه امسال از یک جوان خودآرا!
فریب خورد و جوانمرگ گشت و خاک به سر!
جوانکِ فُکُلیای، به شیطنت استاد!دو سال در پی این دختر جوان افتاد
که تو ز خوبی شیرین شدی و من فرهادتو کام من بده و من ترا نمایم شاد
فرستم از پی تو خواستگار و انگشتر
عروسی از تو نمایم، به بهترین ترتیبدو سال طفره زد، آن دختر عفیف و نحیف
ولیک اول امسال از او بخورد فریبچه چاره داشت که او را بُد این بلیه نصیب؟
نشاید آنکه جدل کرد، با قضا و قدر!
قریب شش مه ز آغاز سال نو با همبُدَند گرم همانا همین که شد کم کم،
بزرگ ز اول پاییز، اِشکَمِ مریمبساط عشق دگر، ز آن به بعد خورد به هم
شدند عاشق و معشوق، خَصمِ یکدیگر
چو گفته بود به او مریم: آخر ای آقامرا شکم شده پُر پس چه شد عروسیِ ما؟
جواب داد بدو، من ازین عروسیها،هزار گونه دهم وعده! کی کنم اجرا؟
ببین چه پند بدو داده بود آن کافر!!
که گر ز من شنوی رو «به شهر نو» بنشیننما تو چند صباح زندگانی رنگین
(عشقی) تفو به روی جوانانِ شهریِ ننگین!ندانم آنکه خود این گونه مردم بیدین:
چه میدهند جواب خدای در محشر؟
میانشان پس از این گفتگو، دگر ببریددو ماه پاییز، این دخترک چهها نکشید؟
همی به خویش، به مانند مار پیچیدخلاصه تا پدرش این قضیه را فهمید:
ز شرم قوهٔ طاعت در او نماند دگر!
همین که دید که بر ننگ وی، پدر پی برد:غروب تریاک آورد خانه و شب خورد!
همی ز اول شب کند جان سحرگه مردز مرگ خود، پدر پیر خویش را آزرد!
ز گریه نصفه شد این پیرمرد خون به جگر!
همی ننالد و بغضش گرفته راه گلوبه زور میکند آن را درون سینه فرو
خلاصه تا نبرد کس ز اهل شمران بوبر این قضیهٔ بیعصمتی دختر او
نهان ز خلق مر، او را نهد به خاک اندر!
غرض نکرد خبر، هیچکس نه مرد و نه زنز بانگ صبحدم، این پیرمرد با شیون
خودش بداد ورا غسل و هم نمود کفنخودش برای وی آراست حجلهٔ مدفن
مگر به مردم تهران خدا دهد کیفر!
چه ما که زور نداریم و قادرند آنهاهر آنچه میل کنند آورند بر سر ما
دگر ز ناله و نفرین نماند هیچ به جاکه بهر مردم تهران، ورا نکرد ادا
به اختصار نوشتم من اندرین دفتر
غرض تمامی اسرار را بگفت آن زنپس از شنیدن این جملههاست کاکنون من
نشستهام به تماشای آن سیه مدفنبه زیر خاک سیه، خفته آن سپید کفن
چقدر حالت این منظره است حُزنآور؟
پدر نشسته و ناخوانده هیچکس بر خویشنهاده نعش جگرگوشه، در برابر خویش
گهی فشاند یک مشت خاک، بر سر خویشگهی فشاند مشتی، به روی دختر خویش
ای آسمان بستان، انتقام این منظر!
چو آن سفید کفن خورده، خورده شد پنهانبه زیر خاک سیاه و از او نماند نشان
نهاد پیر، یکی تخته سنگ بر سر آنسپس به چشم خداحافظی جاویدان
نگاه کرد بر آن گور داغدیده پدر
(پیرمرد): به زیر خاک سیهفام، مریم ای مریمچه خوب خفتهای، آرام مریم ای مریم!
برستی از غم ایام، مریم ای مریم!بخواب دختر ناکام، مریم ای مریم!
بخواب تا ابد، ای دختر اندرین بستر!