گنج

بخش ۱ - جمهوری سوار،تفصیل جناب جمبول

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۷۰ بیت

(مثنوی سیاسی، یا داستان کاکا عابدین و یاسی) «در صفحه اول روزنامه قرن بیستم (آخرین شماره) کاریکاتور مردی خرسوار را نشان می دهد که خود را به پای «خم رسانیده و مشغول تناول شیره است و در کنار کاریکاتور مزبور چنین نوشته شده: «جناب جمبول بر خر جمهوری، سوار شده شیره ملت را مکیده و می خواهد به سر ما شیره بمالد!» سپس در صفحه دوم جریده مذکور اشعار ذیل چاپ شده است:

هست در اطراف کردستان دهیخاندان چند کرد ابلهی
قاسم آباد است آن ویرانه دهاین حکایت، اندر آن واقع شده:
کدخدائی بود کاکا عابدینسرپرست مردم آن سرزمین
خمره ای را پر ز شیره داشتهاز برای خود ذخیره داشته
مرد دزدی ناقلا «یاسی » بناماهل ده در زحمت از او صبح و شام
بود همسایه بر آن، کاکای زاروای از همسایه ناسازگار
عابدین هر گه که می گشتی برون«یاسی » اندر خانه می رفتی درون
نزد خم شیره، بگرفتی مکانهم از آن شیرین، همی کردی دهان
این عمل تکرار هی می گشته استشیره هم رو بر کمی می هشته است
تا که روزی، کدخدای دهکدهدید از مقدار شیره کم شده
لاجرم اطراف خم را، کرد سیردید پای خمره، جای پای غیر
پس همه جا، جای پاها را بدیدتا به درب خانه «یاسی » رسید
بانگ زد ای یاسی! از خانه درآاینقدر همسایه آزاری چرا؟
دزد شیره، یاسی نیرنگ بازکرد گردن را ز لای در دراز
گفت او را این چنین، کاکا سخن:«تو چه حق داری خوری از رزق من!»
شیره من، از بهر خود پرورده ام »خواست تا گوید که من کی کرده ام:
عابدین گفتش: «نظر کن بر زمینجای های پای های خود ببین »
دید یاسی، موقع انکار نیستچاره ای جز عرض استغفار نیست
«گفت: من کردم ولی، کاکا ببخش،بنده را بر حضرت مولا ببخش »
بار دیگر، گر که کردم این چنینکن برونم یکسر، از این سرزمین »
از ترحم، عابدین صاف دلجرم او بخشید و شد یاسی خجل
چونکه از این گفتگو چندی گذشتنفس اماره، به یاسی چیره گشت
باز میل شیره کرد آن نابکاراشتها برد از کفش، صبر و قرار
دید بسته عهد، او با عابدینکه ندزدد شیره اش را بعد از این
فکر بسیاری نمود، آن نابکارتا در این بابت، برد حیله بکار
رفت بر پشت خری شد جایگزینراند خر را در سرای عابدین
دست خود را در درون خم ببردتا دلش می خواست از آن شیره خورد
کار خود را کرد، چون بر پشت خربا همان خر، آمد از خانه به در
بار دیگر باز، کاکا در رسیدتا نماید شیره اش را بازدید
باز دید اوضاع خم، بر هم شدههمچنین از شیره خم کم شده
پای خم را کرد با دقت نظردید پای خمره، جای پای خر!
اندرون خمره هم، سر برد و دیدهست جای پنجه یاسی پدید
سخت در حیرت، فرو شد عابدینهم ز خر بد دل، هم از یاسی ظنین
پیش خود می گفت این و می گریست:ای خدا این کار، آخر کار کیست؟
گر که خر کردست خر را نیست دست (!)یاسی ار کردست، یاسی بی سم است؟
زد دو دستی بر سر، آخر عابدینوز تعجب بانگ بر زد این چنین!
چنگ چنگ یاسی و پا پای خرمن که از این کار، سر نارم به در!»
این حکایت زین سبب کردم بیانتا شوند آگاه ابنای زمان
گر بخواهد آدمی، پی گم کندپاهای خویشتن را سم کند
هر که اندر خانه دارد مایه ایهمچو یاسی دارد، او همسایه ای
یاسی ما هست ای یار عزیز:حضرت جمبول یعنی انگلیز
آنکه دائم، کار یاسی می کندوز طریق دیپلماسی می کند
ملک ما را، خوردنی فهمیده استبر سر ما شیره ها، مالیده است!
او گمان دارد که ایران بردنی استهمچو شیره، سرزمینی خوردنی است
با «وثوق الدوله »بست، اول قراردید از آن، حاصلی نامد به کار
پول او خوردند، بر زیرش زدندپشت پا بر فکر و تدبیرش زدند
چونکه او مأیوس گردید از وثوقکودتائی کرد و ایران شد شلوق
همچنین زیر جلی «سید ضیاء»زد به فکر پست آنها پشت پا
کودتا هم کام او شیرین نکرداین حنا هم دست او، رنگین نکرد
دید هر چه مستقیما می کندملت آنرا زود، بر هم می زند
مردمان از نام او، رم می کنندمقصدش را زود، بر هم می زنند
گفت آن به تا بر آید کام مناز رهی کآنجا، نباشد نام من
اندرین ره، مدتی اندیشه کردتا که آخر، کار یاسی پیشه کرد
گفت جمهوری، بیارم در میانهم از آن بر دست خود گیرم عنان
خلق جمهوری طلب را، خر کنمزانچه کردم، بعد از این بدتر کنم
پای جمهوری، چو آمد در میانخر شوند از رؤیتش ایرانیان
پس بریزم در بر هر یک علیقجمله را افسار سازم، زین طریق
گر نگردد مانع من روزگارمی شوم بر گرده آنها سوار
فرق جمعی، شیره مالی می کنمخمره را از شیره، خالی می کنم
ظاهرا جمهوری پر زرق و برقوز تجدد هم، کله آنرا به فرق
باطنا یاسی ایران، انگلیسخر شود بد نام و یاسی شیره لیس
کرد زین رو، پخت و پز با سوسیالگفت با آنها، روم در یک جوال
شد سوار خر که دزدد شیره راپس بگیرد پنج میلیون لیره را
نقش جمهوری، به پای خر ببستمحرمانه زد به خم شیره دست
ناگهان، ایرانیان هوشیارهم ز خر بدبین و هم از خر سوار:
های و هو کردند کاین جمهوری است،در قواره از چه او یغفوری است؟
پای جمهوری و دست انگلیس!دزد آمد دزد آمد، ای پلیس!
این چه بیرق های سرخ و آبی استمردم، این جمهوری قلابی است
ناگهان ملت، بنای هو گذاشتکره خر رم کرد، پا بر دو گذاشت
نه به زر قصدش ادا شد نه به زورشیره باقی ماند، یارو گشت بور