گنج

شمارهٔ ۹ - در نکوهش نوع بشر

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۶ بیت
به پندار دانای مغرب‌زمینپدیدآور پند نو «داروین»
زمانه ز میمون، دُمی کم نمودسپس ناسزا نامش، آدم نمود
اگر آدمیت بر این بی‌دُمی‌ست؟دُمی کو که من عارم از آدمی‌ست
چو اجدادم ای کاش، میمون بُدمکه در جنگلی، راحت اکنون بُدم
مرا آفریدند، انسان چرا؟چرا آفریدند، این سان مرا؟
اگر پشّه‌ای بودم اندر هوا؟اگر اشتری بودم اندر چرا؟
بُدم گر که مورِ لگد خورده‌ایو یا کِرمِ بی‌قوتِ افسرده‌ای؟
اگر کُند‌دندان شغالی بُدماگر گرگِ آشفته‌حالی بُدم؟
از این نیک‌تر بُد که انسان شدممعذب‌ترین جنس حیوان شدم؟
تو ای مرغ آسوده در لانه‌ایخوشا بر تو مرغی و انسان نه‌ای
گرازا، تو بر طالع خود بنازکه ناگشتی انسان و گشتی گراز
تو ای بدترین جنس انسان بشرز حیوانِ درّنده درّنده‌تر
نه روباهی اما به موذی‌گریز روبه صد اندازه، موذی‌تری
تویی گو که عقرب نیم پیش خودولی همچو عقرب زنی نیش خود
من ای قوم! جنس شما نیستمدو پا دارم، اما دو پا نیستم
نه ازتان فزونم، نه ازتان کممکه من نیز مثل شما آدمم
ولی چون شما، پست و دون و پلید!جهان‌آفرین، مر مرا نافرید
هراکلیت را بس ز مردم گزند!رسیدی همی گفت مردم سگند
من آن آدمی، بر سگان اجنبیچو در قوم غدّار فاسق، نبی!
سگ ار اجنبی دید، عوعو کندمرا نیز این قوم دون هو کند
همین قصّه اکنون بُوَد حالِ منکه عوعو نمایند، دنبالِ من
کسانی که اکنون، مرا هو کنندسگند اجنبی دیده، عوعو کنند
چه غم دشمنان گر مرا هو زنند؟ولی دوستان از چه نارو زنند!
تأسی به خَصمِ دنی می‌کنند!به من دوستان، دشمنی می‌کنند!
گر این دشمنی از حسد می‌کنندقسم بر رفاقت که بد می‌کنند
من این نوع خود، ناپسندیده‌امبسی رنج دیدم که رنجیده‌ام
مرا گرچه طبعی‌ست پراقتدارچو من دیده کم دیدهٔ روزگار
به هر نکته طبعم، گمارم به کاربُوَد وصفش ار یک، نماید هزار
ولی از پی ذمّ نوع بشرهمین دُم‌بریده، دنی جانور:
کند هرچه کوشش، فزاید به کارنیادم سراید یکی از هزار
نجویم یکی ناسزا در کلامکلام است در ذمّ او ناتمام
به ناچار نوع بشر خوانمشهمین نام را ناسزا دانمش
کجا ناسزا آدمی را سزاستبر ناسزا آدمی ناسزاست
بر این دُم‌بریده، دنی جانورچه فحشی دهم بِهْ ز نوع بشر؟
همه فحش‌ها بهر آدم کم استکه فحش همه فحش‌ها آدم است!
به پندار (عشقی) ز «نوع بشر»نباشد به قاموس، فحشی بتر!