شمارهٔ ۳ - تأثیر سخن
شنیدم نویسنده ای در قدیمنویسنده پاک رأی و حکیم
گزیده یکی چامه، انشا نمودشه عصر از آن نامه رسوا نمود
گرفت آن هجانامه، آنسان رواجکه شه را درون شد، به سر بیم تاج
بفرمود کآن نامه ها سوختندلب آن نویسنده را دوختند
بر شه بسی نامه، آتش زدندبدش آتش قهر، آبش زدند
قضا را در آن دم، یکی تند بادبه دامان شه، مشتی آتش نهاد
شه از آن بلا، راه رفتن گرفتولیکن یکی میخش، دامن گرفت
مر آن شاه را میخ، بر تخت دوختنگهداشت تا آن که، بر تخت سوخت
سراپرده و تخت شه هر چه بودگرفت آتش و زور آتش فزود
به ده ثانیه یکسر، آن بارگاهبیفتاد در چنگ آتش چو شاه
به فکر شه آنگه نبد هیچ کستمامی به فکر خود از پیش و پس
کس از خویش، بر شه نپرداختیدر آن دم کسی شاه نشناختی
بر مردم آن روز سخت و سیاههمه گونه بد فکر، جز فکر شاه
زبانه کشان آتش، از قول شاهچنین ز آن نویسنده بد عذرخواه:
که گر نامه های تو افروختمبه جبرانش این بس، که خود سوختم
اگر دوختم من، لبانت به سیخکنون دوختم، جان خود را به میخ!
نویسنده بر هر که، آهش گرفتشه ار بود بر تخت، آتش گرفت