گنج

شمارهٔ ۱۲ - ملت فروش

یکی را ز تن، جامه در دزدگاهبکندند از کفش پا تا کلاه
پس آنگاه، آن روز تا شب دویدکه تا بر دهی، نیمه شب در رسید
بشد در سرای خداوند دهکه چیزی مرا ای خداوند ده
که تا پوشد اندام خود این غلامبد اندر دهانش هنوز این کلام:
که آن خواجه خدمتگزاران بخواستبگفتا کنون کاین غلامی ز ماست:
سحرگه به بازارش، اندر بریدفروشید و نقدینه اش آورید!
چو آن بینوا، این سخن برشنفت؟سر از جیب حیرت برون کرد و گفت:
بگفتم غلامی که تن پوشی امنگفتم غلامم که بفروشی ام!
دلم بس ز کردار آن خواجه سوختکه ما را به نام غلامی فروخت!
نوشتم من این قصه را یادگارکه تا یاد دارد، ورا روزگار