گنج

بخش ۳ - مثنوی

تا غمت با من آشنایی کرددلم از جان خود جدایی کرد
تا غم تو قبول کرد مراهستی خود ملول کرد مرا
در سماع توام، چو حال گرفتاز وجود خودم ملال گرفت
آیت عشق تو چو بر خواندممایهٔ جان و دل برافشاندم
هر کجا آفتاب حسن تو تافتعاشقان را بجست و نیک بیافت
اگر، ای آفتاب جان‌افروزشب ما از رخ تو گردد روز
اندر آن بس بود ز روی تو تابگو: دگر آفتاب و ماه متاب
ای ز عشاق گرم بازارتبه ز من عالمی خریدارت
من کیم، تا زنم ز عشق تو لاف؟نیست دعوای این سخن ز گزاف