گنج

بخش ۸ - مثنوی

جز حدیث تو من نمی‌دانمخامشی از سخن نمی‌دانم
در کمند غم تو پا بستموز می اشتیاق تو مستم
دیدهٔ ما، اگر چه بی‌نور استلیک نزدیک بین هر دور است
ساکن است او، مگر تو بشتابیدر نیابد، مگر تو دریابی
گرچه ما خود نه مرد عشق توایملیک جویان درد عشق توایم
طالبان را ره طلب بگشایراه مقصود را به ما بنمای
دل و دنیای خویش در کویتهمه دادم به دیدن رویت
یارب، این دولتم میسر بادکه به دیدار دوست گردم شاد