گنج

بخش ۶ - مثنوی

اگر، ای آرزوی جان که توییباز بینم تو را چنان که تویی
شوم از قید جسم و جان فارغبه تو مشغول وز جهان فارغ
گر تو روزی به گفتن سخنیالتفاتی کنی به مثل منی
چون حدیث تو بشنود گوشمرود از حال خویشتن هوشم
دیده را دیدن تو می‌بایددیدنت گرچه شوق افزاید
بستهٔ عقل و هوش را زین پسچشم جادو و خال شوخ تو بس
هر نفس چشم شوخت، از پی نازشیوهٔ تازه می‌کند آغاز
لبت آب حیات جان من استشوق پیدا غم نهان من است
با لبت، کو حیات شد جان راقدر نبود خود آب حیوان را
مشکن دل، چنان که عادت توستکه دلم مخزن محبت توست
نه فراغت به حسب حال منتنه مجالی که بشنوم سخنت
گر به سالیت نوبتی بینمبود احیای جان مسکینم
با تو بینم رقیب و من گذراندیده بر هم نهاده، دل نگران
جان ما را تعلقی که به توستبا خود آورده‌ایم، آن ز نخست
هر چه دل را بدان نباشد آزدیده فارغ بود ز دیدن باز
دل بخواهد که دیده را بینددیده حیران، که تا کجا بیند؟
اندران ره کزو نشان جویندسر فدا کرده، ترک جان گویند