بخش ۶ - مثنوی
آفت عاشقی نه از سر ماستاین بلا خود ز انبیا برخاست
داشت بر یوسف و زلیخا دستدر جهان خود ز دست عشق که رست؟
تا دلم را هوای باطل بودجانم از ذوق عشق عاطل شد
چون ز سیمرغ دید شهپر عشقهمچو داود میزند در عشق
با دلش مهر خود بیامیزدپس به مویی دلش بیاویزد
عشق چون دستبرد بنمایدانبیا را ز کیش برباید
اندرین کوی از آرزوی غزالخوکبانی همی کنند ابدال
عاشق ار راز خود بپوشاندوز ورع شهوتش فروماند
به حقیقت مرید عشق بودچون بمیرد شهید عشق بود
بعد ازین دست ما و دامن عشقما شده خوشه چین خرمن عشق