بخش ۶ - در نصیحت
تا کی، ای مست خواب غفلت و جهلگوش سوی مقلد نااهل؟
تا به مقصد درین طریق تو راکی رساند دلیل نابینا؟
سازده، یار گیر دانش و عقلرخت بر بند ازین سراچهٔ نقل
نفسی از همه تبرا کنساعتی چشم خویشتن وا کن
لحظهای درگذر ازین پس و پیشلمحهای در نگر به عالم خویش
چند مانی تو این چنین خفته؟همره از راه منزلی رفته؟
به طلب در جهان چه میپویی؟چو تو گم گشتهای، چه میجویی؟
دیده بگشای، ای که در خوابیخویشتن را طلب، مگر یابی
چند ازین اشتغال بیحاصل؟دیگران را و خود ز خود غافل؟
تا تو در خویشتن نظر نکنیوانگه از خویشتن گذر نکنی
نرسانی نظر به عین کمالنشناسی فراق را ز وصال
ایزد آخر نیافریدت تنهمه از بهر خوردن و خفتن
اندرین صورت ضعیف اساسجان معنی است، سعی کن، بشناس
تا کی، ای همچو گاو سر در پیشطعمهای گرگ نفس را چون میش؟
تن تو خاک تیره را شد فرشدل و جان تو تاج و قبهٔ عرش
صورتی را، که جان معنی هستمنجنیق اجل اگر بشکست
مغز او را ز پوست به بیندباز گشتن به دوست به بیند
ای که غافل ز حال خود شدهایچون بدانجا روی که آمدهای
از تو آخر بپرسد ایزد پاکگوید: ای جرم کردهٔ ناپاک
کرده بودی به مردمی دعویحاصلت کو ز صورت و معنی؟
روزی اندر سراچهٔ شاهیکار ناکرده مزد میخواهی؟
هر که دل در امور سفلی بستبه بلاهای جاودان پیوست
هر دلی کو هوای دنیا خواستدر تن افزود، لیک از جان کاست
هر که در ملک جان امین نبودخازن نقد ماء و طین نبود
گوهری پیش مفلسی ننهنداین بلندی به هر کسی ندهند
عاشقان راست این مقام، آریعاشقان را سزد چنین کاری