گنج

لمعۀ بیست و هفتم

۱ بیت

عاشق را طلب شهود بهر فناست از وجود،‌ دایم در عدم برای آن می‌زند که در حال عدم آسوده بود، هم شاهد بود و هم مشهود.

بیت
زان قبل بود شاهد و مشهودکه بنزدیک خویش هیچ نبود

چون موجود شد غلطای بصر خود شد و از شهود محروم ماند، بصر او بحکم: کنت سمعه و بصره، عین معشوق آمد و اوئی او غطای آن بصر. انت الغمامة علی شمسک، فاعرف حقیقة نفسک. اگر این غطا که توئی تو است از پیش بصر کشف شود، معشوق را بینی و تو در میان نه، آنگاه به سمع سر توندا آید که:

شعر
بذالک سر طال عنک اکتتامهولاح صباح کنت انت ظلامه
فانت حجاب القلب عن سر غیبهولولاک لمیطمع علیه ختامه
رباعی
روزت بستودم و نمی‌دانستمشب با تو غنودم و نمی‌دانستم
ظن برده بدم بمن که من می‌بودممن جمله تو بودم ونمی‌دانستم

اینجا دعای عاشق همه این بود که: اللهم اجعلنی نوراً، یعنی مرا در مقام شهود بدار تا بینم که من توام، آنگاه گویم: من رآنی فقد رأی الحق، و تو گوئی: من یطع الرسول فقد اطاع الله: که اگر من باشم ترا نبینم، لاجرم گویم: نور انی اراه؟

خلق را روی کی نماید او؟در کدام آینه در آید او؟

و ماقدروا الله حق قدره.