گنج

بسم الله الرحمن الرحیم

۱ بیت

الحمدلله الذی نور وجه حبیبه بتجلیات الجمال فتلالا منه نوراً، و ابصر فیه غایات الکمال ففرح به سروراً، فصدره علی یده و صافاه و آدم لم یکن شیئاً‌مذکورا و لا القلم کاتباً و لااللوح مسطوراً، فهو مخزن کنزالوجود و مفتاح خزاین الجود و قبلة الواجد و الموجود و صاحب لواء الحمد و المقام المحمود، الذی لسان مرتبته یقول:

وانی و ان کنت بن آدم صورةفلی فیه معنی شاهد بابوتی
شعر
گفتا به صورت ار چه ز اولاد آدمماز روی مرتبت به همه حال برترم
چون بنگرم در آینه عکس جمال خویشگردد همه جهان به حقیقت مصورم
خورشید آسمان ظهورم،‌ عجب مدارذرات کاینات اگر گشت مظهرم
ارواح قدس چیست؟ نمودار معنیماشباح انس چیست؟ نگهدار پیکرم
بحر محیط رشحه‌ای از فیض فایضمنور بسیط لمعه‌ای از نور ازهرم
از عرش تا به فرش همه ذره‌ای بوددر پیش آفتاب ضمیر منورم
روشن شود ز روشنی ذات من جهانگر پردۀ صفات خود از هم فرو درم
آبی که زنده گشت از او خضر جاودانآن آب چیست؟ قطره‌ای از حوض کوثرم
آن دم کزو مسیح همی مرده زنده کردیک نفخه بود از نفس روح پرورم
فی الجمله مظهر همه اشیاست ذات منبل اسم اعظمم، به حقیقت چو بنگرم

صلوات الله و سلامه علیه و علی اصحابه و صحبه اجمعین.

اما بعد: کلمه‌ای چند در بیان مراتب عشق بر سنن سوانح بزبان وقت املاء کرده می‌شود، تا آینه معشوق هر عاشق آید، با آنکه رتبت عشق برتر از آنست که بقوت فهم وبیان پیرامن سراپردۀ جلال او توان گشت،‌ یا بدیدۀ کشف و عیان بجمال حقیقت او نظر توان کرد.

تعالی العشق عن فهم الرجالو عن وصف التفرق و الوصاف
متیماجل شیئیعن خیالیجل عن الاحاطة و المثال

به تتق عزت محتجب است و بکمال استغنا متفرد، حجب ذات او صفات اوست و صفاتش مندرج در ذات، و عاشق جمال او جلال اوست و جمالش مندمج در جلال؛ علی الدوام خود با خود عشق می‌بازد و بغیر نپردازد. هر لحظه از روی معشوقی پرده براندازد و هر نفس از راه عاشقی پردۀ آغاز زد.

نظم
عشق در پرده می‌نوازد سازعاشقی کو که بشنود آواز؟
هر نفس پرده‌ایدگر سازدهر زمان زخمه‌ای کند آغاز
همه عالم صدای نغمه اوستکه شنید این چنین صدای دراز؟
راز او از جهان برون افتادخود صدا کی نگاه دارد راز؟
سر او از زبان هر ذرهخود تو بشنو که من نیم غماز

هر زمان بهر زبان راز خود باسمع خود گوید، هردم بهر گوش سخن از زبان خود شنود، هر لحظه بهر دیده حسن خود را بر نظر خود عرضه دهد، هر لمحه بهر روی وجود خود را بر شهود خود جلوه دهد، وصف او از من شنو:

یحدثنی فی صامت ثم ناطقو غمزعیون ثم کسر الحواجب

دانی چه حدیث می‌کند در گوشم؟ می‌گوید:

عشقم که در دو کون مکانم پدید نیستعنقای مغربم که نشانم پدید نیست
ز ابرو و غمزه هر دو جهان صید کرده‌اممنگر بدان که تیر و کمانم پدید نیست
چون آفتاب در رخ هر ذره ظاهرماز غایت ظهور عیانم پدید نیست
گویم بهر زبان و بهر گوش بشنوموین طرفه‌تر که گوش و زبانم پدید نیست
چون هرچه هست در همه عالم همه منممانند در دو عالم از آنم پدید نیست