شمارهٔ ۳ - در مرثیهٔ بهاء الدین زکریا
چون ننالم؟ چرا نگریم زار؟چون نمویم؟ که مینیابم یار
کارم از دست رفت و دست از کاردیده بینور ماند و دل بییار
دل فگارم، چرا نگریم خون؟دردمندم، چرا ننالم زار؟
خاک بر فرق سر چرا نکنم؟چون نشویم به خون دل رخسار؟
یار غارم ز دست رفت، دریغ!ماندم، افسوس، پای بر دم مار
آفتابم ز خانه بیرون شدمنم امروز و وحشت شب تار
حال بیچارهای چگونه بود؟رفته از سر مسیح و او بیمار
خود همه خون گریستی بر منبودی ار دوستی مرا غمخوار
روشنایی دیده رفت، افسوس!منم امروز و دیدهای خونبار
آن چنانم که دشمنم چو بدیدزار بگریست بر دل من، زار
خاطر عاشقی چگونه بودهم دل از دست رفته، هم دلدار؟
سوختم ز آتش جدایی اومرهمم نیست جز غم و تیمار
روز و شب خون گریستی بر منبودی ار چشم بخت من بیدار
کارم از گریه راست مینشودچه کنم؟ چیست چارهٔ این کار؟
دلم از من بسی خرابتر استخاطرم از جگر کبابتر است
دوش پرسیدم از دل غمگین:بیرخ یار چونی، ای مسکین؟
دل بنالید زار و گفت: مپرسچه دهم شرح؟ حال من میبین
چون بود حال ناتوان موریکه کند قصد کعبه از در چین؟
زیر چنگ آردش دمی سیمرغبردش برتر از سپهر برین
باز سیمرغ بر پرد به هواماند او اندر آن مقام حزین
منم آن مور، آنکه سیمرغممرغ عرش آشیان سدره نشین
آنکه کرد از قفس چنان پروازکاثرش در نیافت روحالامین
چون به گردش نمیرسد جبریلچه عجب گر نماندش او به زمین؟
زیبد ار بفکند قفس سیمرغبیصدف قدر یافت در ثمین؟
چون نگنجید زیر نه پردهشد، سراپرده زد به علیین
از حدود صفات بیرون شدوندر اقطار ذات یافت مکین
او روان کرده سوی رضوان انسما ز شوقش تپان چو روحالقدس
شاید ار شود در جهان فکنیمگریه بر پیر و بر جوان فکنیم
رستخیزی ز جان برانگیزیمغلغلی در همه جهان فکنیم
بر فروزیم آتشی ز درونشورشی در جهانیان فکنیم
سنگ بر سینه لحظه لحظه زنیمخاک بر سر، زمان زمان فکنیم
آب حسرت روان کنیم از چشمسیل خون در حصار جان فکنیم
غرق خونیم، خیز تا خود رازین خطرگاه بر کران فکنیم
قدمی بر هوا نهیم، مگرخویشتن را بر آسمان فکنیم
از پی جست و جوی او نظریدر ریاضات خوش جنان فکنیم
ور نیابیم در مکان او راخویشتن را به لامکان فکنیم
مرکب عشق زیر ران آریمرخت از آن سوی کن فکان فکنیم
پس در آن بارگاه عزت و نازعرضه داریم از زبان نیاز
کان تمنای جان حیران کو؟آرزوی دل مریدان کو؟
ما همه عاشقیم و دوست کجاست؟دردمندیم جمله ، درمان کو؟
گرد میدان قدس بر گردیمکاخر آن شهسوار میدان کو؟
بر رسیم از مواکب ارواحکای ندیمان خاص، سلطان کو؟
پیش مرغان عرش لابه کنیمکاخر این تخت را سلیمان کو؟
شاهباز فضای قدس کجاست؟آفتاب سپهر عرفان کو؟
پرتو آفتاب سر قدمدر سر این حدوث تابان کو؟
چند اشارت خود، صریح کنیم:غوث دین، قطب چرخ ایمان کو؟
مطلع نور ذوالجلال کجاست؟مشرق قدس فیض سبحان کو؟
خاتم اولیاء امام زمانمرشد صدهزار حیران کو؟
صاحب حق، بهای عالم قدس،زکریا، ندیم رحمان کو؟
چه عجب گر به گوش جان همهآید از سر غیب این کلمه
کین دم آن سرور شما با ماستزانکه امروز دست او بالاست
دست او در یمین لم یزل استرتبتش برتر ازو قیاس شماست
منزلش صحن قاب قوسین استمجلس او رباط او ادنیست
در هوای هویتش جولاندر سرای حقیقتش ماویست
هر دو عالم درون قبضهٔ اوستبار او در درون صفهٔ ماست
گوهر «کل من علیها فان»در کف آشنای بحر بقاست
گرچه در جای نیست، لیک ز لطفهر کجا کان طلب کنی آنجاست
دیده باید که جان تواند دیدورنه او در همه جهان پیداست
در جهان آفتاب تابان استعیب از بوم و دیدهٔ اعمیست
هر که خواهد که روی او بیندگو: ببین روی جان، اگر بیناست
دیدهٔ روح بین به دست آریدگرتان آرزوی مولاناست
آنکه او را میان جان جوییمچون نیابیم، ذکر او گوییم
ای گرفته ولایت از تو نظامچون نبوت به مصطفی شده تام
دیدهٔ مصطفی به تو روشنشادمان از تو انبیای کرام
هم تو مطبوع اولیا به قدمهم تو مبعوث انبیا به مقام
دل ابدال چاکر تو ز جانجان اوتاد از دو دیده غلام
بیتو ما بیمراد مانده و تویافته از مراد خود همه کام
هیچ باشد که از فراموشییاد آری در آن خجسته مقام؟
چه شود گر کند در آن حضرتناقصی را عنایت تو تمام؟
چه کم آید که از سخاوت توکار بیچارهای شود به نظام؟
ای رخت تاب آفتاب ازلروشن از تو قصور دار سلام
ذره بیتاب مهر چون باشد؟هم چنانیم بیرخت و سلام
گرچه سهل است این ثنا: بنیوش:مهری از لطف، عیب ذره بپوش
بر تو انوار حق مقرر بادحسن او بر تو هردم اظهر باد
به تجلی ذات، طلعت توچون دلت، لحظه لحظه انور باد
در طربخانهٔ وصال قدمهر زمانت سرور دیگر باد
ز انعکاس صفای آب رختمنظر قدسیان منور باد
وز نسیم ریاض انفاستجان روحانیان معطر باد
به جمالت، که مجمع حسن استدیدهٔ جان ما منور باد
هر سعادت که حاصل است تو رادوستان تو را میسر باد
هفت فرزند تو، که اوتادند،هر یک غوث هفت کشور باد
قطبشان صدر صفهٔ ملکوتکه مقامش ز عرش برتر باد
بر سر کوی هر یکی گردونچون عراقی کمینه چاکر باد
دوحهٔ روضهٔ منور تورشک گلزار خلد ازهر باد