گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در نعت رسول اکرم (ص)

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ازنند۲۹ بیت
عاشقان چون بر در دل حلقهٔ سودا زنندآتش سودای جانان در دل شیدا زنند
تا به چنگ آرند دردش دل به دست غم دهندور به دست آید وصالش جان به پشت پا زنند
از سر خوان دو عالم بگذرند آزادوارسنگ آزادی برین نه کاسهٔ مینا زنند
از سر مستی همه دریای هستی در کشندچون بترسند از ملامت خیمه بر صحرا زنند
بگذرند از تیرگی در چشمهٔ حیوان رسنددمبدم بر جان و دل آن جام جان‌افزا زنند
چون به آب زندگی لب را بشویند خضرواربوسه بر خاک سرای خواجهٔ بطحا زنند
رحمت عالم، رسول الله، آن کو قدسیانبر درش لبیک او حی الله ما اوحی زنند
آن شهنشاهی که بهر اعتصام انبیاعقدهٔ فتراک او از عروةالوثقی زنند
در ازل چون خطبهٔ او والضحی املا کندنوبتش زیبد که سبحان‌الذی اسری زنند
چون بساط قرب او از قاب قوسین افگنندرایت اقبال او بر اوج او ادنی زنند
طرهٔ مشکین عنبر پاش از یاسین چنندحلقهٔ روی بهشت آساش از طاها زنند
تا نسوزد آفتاب از پرتو نور رخشسایبان از ابر بر فرق سرش در وا زنند
شمه‌ای از طیب خلقش در دم عیسی نهندوز فروغ شمع رویش آتش موسی زنند
هشت بستان بهشت از شبنم دستش خورندنه حباب چرخ قبه هم در آن دریا زنند
برتر از کون و مکان کعبه است یعنی در گهشهشت قصر کاینات از خاک او ملجا زنند
چون بود دریم دستش منبع آب حیاتسنگ ریزه هم درو گویا شود ار وا زنند
دو کمان از یک سپر سازند انگشتان اووز لزومش ناوک الزام بر اعدا زنند
از برای آستان قدر او در هر نفسصد هزاران خشت جان بر قالب تنها زنند
خیمهٔ اطلس برای دودگیر مطبخشبر سر این هفت طاق آینه سیما زنند
مرکب او شیهه بر میدان علیین کشندموکب او خیمه بر نه طارم خضرا زنند
مشعله داران کویش هر مهی ماهی کنندسایبان در گهش زین مهر چتر آسا زنند
گرچه نگرفت از جهان زر، خاک بیزان درشتودهٔ زر در ره خورشید زر پالا زنند
چاکران او بدون حق فرو نارند سربندگان او قدم بر اولی و اخری زنند
خاصگان او ندیم مجلس خاص قدمبا چنین نسبت کجا دم ز آدم و حوا زنند؟
دوستی حق نیابی در دلی بی‌دوستیشمهر مهر او و مهر حق همه یکجا زنند
هر که او را دوست‌تر از خود ندارد رانده‌ای استورچه دارد یک جهان طاعت به رویش وازنند
ور همه عالم گنه دارد، چو او را دوست داشتخمیهٔ جاهش درون جنت‌الماوی زنند
هر که او دعوی بینایی کند بی پیرویشرهروانش خاک در چشم جهان پیما زنند
چون عراقی پیرو او شد سزد گر روز حشرخیمهٔ قدرش ورای ذروهٔ اعلا زنند