قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - ایضاله
طاب روح النسیم بالاسحاراین دورالندیم بالادوار؟
در خماریم کو لب ساقی؟نیم مستیم کو کرشمهٔ یار؟
طرهای کو؟ که دل درو بندیمچهرهای کو؟ که جان کنیم نثار
غمزهٔ یار مست و ما مخمورلعل او تابدار و ما هشیار
خیز، کز لعل یار نوشین لببه کف آریم جام نوش گوار
که جزین باده بار نرهاندنیم مستان عشق را ز خمار
در سر زلف یار دل بندیمکه به روز آید آخر این شب تار
زیر هر تار مو نظاره کنیمصد هزار آفتاب خوش دیدار
از رخش کافتاب، ذرهٔ اوستبر فروزیم ذرهوار عذار
تا همه نور آفتاب بودنبود بیش ذره را آثار
در چنین حال شاهد توحیدننماید به عاشقان دیدار
به حقیقت یقین کنند که نیستجز یکی در جهان جان دیار
نور وحدت چو آشکار شودمتواری شود جهان ناچار
در جهان ذره در فضای قدمنور او آفتاب ذره شکار
ای دریغا! که پرتوی بودیزانچه روشن شدی ازین گفتار
تا در آیینهٔ معاینهامتافتی عکس نور این اسرار
چون مرا زین بهار بویی نیستچه کنم وصف بوستان بهار؟
چشم خفاش را چه از خورشید؟مرغ محبوس را چه از اشجار؟
چون که همرنگ آفتاب شویمشاید آن لحظه گر کنیم قرار
کاشکار و نهان او ماییملیس فیالدار غیره دیار
ور نشد زین بیان تو را روشنجام گیتینمای را به کف آر
کاش بودی به جای دم قدمییا ظهوری به جای این اظهار
یا در اول نهان شدی آخریا در انوار طی شدی اطوار
تا عراقی جان رسیده به لبباز رستی ز دست خود یک بار
گر ببودم نبود پیوستیکردمی آن نفس به جان اقرار
تا ببینی درو که جمله یکی استخواه یکصد شمار و خواه هزار
هر پراکندهای که جمع شودبر زبانش چنین رود گفتار
اگر عراقی زبان فرو بستیآشکارا نگشتی این اسرار