گنج

شمارهٔ ۳۰ - در مدح فخرالملک

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ه۲۸ بیت
در سلک نظم گوهر نظم خدایگانلطف حیات دارد و خاصیت روان
گوئی نشانه ایست سخنگوی جانورهر لفظ بر حروفش و هر نکته در میان
ترکیب لفظ و رقت معنیش نزد عقلسحر است بی مبالغه و وحی بی گمان
در مغز لفظ و معنی رنگینش هر نفسدر صدر خط و نقطه ی مشکینش هر زمان
عقلی است خالی از خلل شهوت و خیالروحی است صافی از صفت آتش و دخان
گنجی است پر جواهر و بحریست پر درددر هر لطیفه ایش که پیدا کنی نهان
گنجی که از خجالت او منزوی شدنددر در صمیم بحر و گهر در عروق کان
دوشیزگان پرده غیبند نکته هاشجانپرور و پریوش و دلخواه در میان
در هر دقیه ایش نگاریست دلفریبدر بند زلف پر شکنش عمر جاودان
فخر جهانیان سخن زان، بود که هستفخر سخن بمدح و پناه جهانیان
گر آنکه ز آسمان سخن آورد، جبرئیلمن بر دمش بمدحت صاحب بر آسمان
دارای شرق و غرب و نگهبان برّ و بحرخورشید تاج و تخت و خداوند انس و جان
پشت امم، مدبر روی زمین که هستخاک جناب عاطفتش پادشه نشان
شمس سپهر دین که ز افلاک انجمستحامیش را، رکاب و رکابیش را عنان
آن سایه ی خدای که هست ارچه، همتشافزون ز حد نه فلک و ذروه ی جهان
هم در کمند بندگیش گردن سپهرهم بر زمین سلطنتش چهره ی زمان
جمشید ملک دین که ز خورشید جام اوعکسی است نور عقل و فروغی صفای جان
کیخسرو دوم که ازل ز اطلس سپهرکرد از شکوه سایه ی ایوانش سایه بان
ای دست سعد چرخ ز فیص سعادتتدر دامن سعادت او آخر الزمان
صدر ترا سپهر معلی است در پناهدست ترا روان مسیحاست در بنان
تقدیر ایزد ارچه بمعنی مجرد استدر کسوتی شود ز فرود فلک جهان
داند خرد بعلم بدیهی که بی خلافتوقیع تست صورت تقدیر غیبدان
جود ترا اگرچه عطابی مراست، ازینجاه ترا اگرچه محل بدتر است از آن
منشور حل و عقد ممالک در آستینرخسار تاج و تخت سلاطین بر آستان
تا بر فلک شوند نفوس از سخن قرینتا بی سخن کنند سعود از فلک قران
بادا سعود را نظرت غایت روانبادا نفوس را ظفرت رایت امان
زینسان که هست جنبش خورشید ملک رادر اوج معدلت بود و جاه تو أمان
گر سر بپیچت از قلمت تیر چرخ بادسطح مقوس فلکش خانه ی امان